تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو -
نگاه غمگینی داره اما  با اعتماد به نفس و تواناست. به شوخی های چند تا پسر ایرانی شادو شنگول کلاسمون با خنده پاسخ میده اونا با تیکه هایی که ازسریال چهارخونه گرفتن دایم بهش میگن چیکککار میکنی؟و اون میخنده آخه اون هیچی از نوع نگاه ایرانیها به افغانیها نمیدونه!همیشه لباسهای تیره میپوشه یه شال حریر هم دور گردنش میاندازه به نشان اصالت قبیله ایش بیست سالشه اما نه مثل بیست ساله ها از کشورهای دیگه خیلی بزرگتر تراز سنش به نظر میاد تو نگاه و رفتارش میتونی مجسم کنی تمام زخمهای پنهانش رو از جنگ و آوارگی ازخشونت و نابرابری از درد و درد و درد...

چند سال تو پاکستان زندگی کرده شاید یکی از خوشبخت ترین دخترهای افغان باشه انگلیسی رو به مدد درس خوندن در پاکستان خوب حرف میزنه فارسی رو هم با لهجه قشنگ دوم تو چارخونه و اردو که زبان مردم پاکستان هستش .چند ماهیه که با خانواده اش به استرالیا مهاجرت کردن حتی اینجا هم حق نداره موهاش رو کوتاه کنه چون دخترهای افغان باید موهاشون دست نخورده باشه تا قبل از ازدواج .بهم میگه که موهاش سنگینی میکنه رو سرش یعنی اون باید منتظر باشه شوهر کنه تا بتونه موهاش رو کوتاه کنه و چقدر سخته تحمل این نابرابریها تو کشوری مثل اینجا که زنها اینقدر آزادند. اسمش گل(گل گلاب) قیافش با هم وطنهاش که من تو ایران دیدم فرق داره شبیه جنوبیهای خودمونه  اون الان یکی از دوستهای خوب منه ومن در جواب حرفش که میگه ما ایرانیهارو خیلی دوست داریم سکوت تلخی میکنم نباید بهش بگم که ما افغانیهارو آدم حساب نمیکردیم اونها فقط کار میکردن برج میساختن وتو اطاقکهای گلی نیم ساخته زندگی میکردن تو زمستونهای سرد و تابستونهای داغ  حالا هم بهشون میگن که باید برگردن به کشورشون کسی نمیدونه اونا حق داشتن عاشق دخترهای ایرانی بشن؟اگه شده باشن چی؟تا قبل از اینکه بیام اینجا نمیدونستم که ما ایرانیها چه قدر نژاد پرستیم! کسی به اونها به چشم انسان نگاه نمیکنه و حالا هم که داره همشون رو از ایران اخراج میکنه د-و-ل-ت مهرورز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:47  توسط لیلا  |