تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - من دو نفرم!!!
 

داخل کلینیک نشسته ام منتظرم که دکتر صدام کنه هر کسی تو حال خودشه و من تمام تلاشم اینه که جدای از سرما خورده ها بنشینم یه دکتر چینی صدام میکنه نگاهی به آزمایشهام میاندازه و میگه شما باردارید !!!!!! با دیدن نگاه مات من ازم میپرسه که خبر خوب بود یا بد؟ میگم خوب و برای توجیح بی احساس بودنم توضیح میدم که انتظارش رو داشتم به آقای همسر که داره تبدیل با آقای پدر میشه تماس میگیرم خبر خوش هسته ای رو بهش میدم ، بهم میگه که مبارکت باشه !

یاد حرف چند روز پیش خواهرم میافتم که میگفت دختر خاله گرامیمان خواب دیده که من کیفی در دست دارم با یک انگشتر و یک گردنبند جواهر که در تعبیر ایشان جواهر فرزند است و دوتا بودنش به معنی دو قلو بودن ، و من فکر میکنم که درسته که همیشه خوابهاش صادق از آب در میامد ولی نه دیگه اینجوری ! خلاصه من که گیجم و هنوز باور نمیکنم این قصه رو ،وارد سوپر مارکت میشم نارنگی که خودم دوست دارم و آب پرتقال و اسفناج  که خودم دوست دارم رو برمیدارم نگاهی به سیبها میاندازم که شاید در طول عمرم ۲۰ تا شون رو  نخورده باشم یه کیسه سیب قرمز برمیدارم با خودم میگم شاید اون دوست داشته باشه و به حرف دکتر فکر میکنم که میگه شش هفته ای هست که شما دونفرید و من چیز زیادی بهش ندادم که بخوره دلم براش میسوزه حتما گشنشه ! تمام راه رو تو خواب میام اصلا حواسم نبوده که کی رسیدم و چطوری بدون فکر تمام راه رو اومدم وارد پارکینگ میشم با صدای محسن چاوشی که سنتوری رو میخونه و با تناول یک نارنگی ورودش رو به زندگیمون جشن میگیریم این اولین باری بود که ما با  هم چیزی رو جشن گرفتیم مطمئنم که با تعجب داره نگام میکنه که این چه جور جشن گرفتنیه!حتما با خودش میگه حداقل از پارکینگ بیرون میومدی ویا آهنگ رو عوض میکردی ولی بعدا خودش میفهمه که مامانش یه کمی عجیب غریبه .توی کتاب دنبال عکسش میگردم الان شبیه یک ترنجه یک سر داره و چیزی شبیه دم ،داره قلبش شکل میگیره و حفره های اولیه مغزش و سیستم عصبیش. حالا من دارم میرم که یکی از عجیب ترین مراحل زندگیم رو تجربه کنم .امیدوارم که از من خوشت بیاد دو میلی !(آخه انگار هنوز ۲ میلیمتر تشریف دارند)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:19  توسط لیلا  |