تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - به قول مادر بزرگ چه بایدمان کرد!
 

چشمهایم را باز میکنم . هنوز ساعت هفت نشده با خودم زمزمه میکنم

 

بهترینها را برایت میخواهم

مزرعه ها یت را سبز

قله هایت را پوشیده در برف

رودهایت را خروشان

ابرهایت را بیقرار باریدن

کودکانت راشاد

زنان و مردانت را سربلند

 و نمیدانم که این جمله ها بی مقدمه از کجا میایند

به یاد حرف بابا میافتم که دیروز گفته بود هر روز قیمتها دارد بالاتر میرود و من نگران بودم تمام روز را و لقمه ها در گلویم گیر میکرد ،نگرانم برای مردمی که حقشان نیست که گرسنه باشند حقشان نیست که به سختی زندگی کنند و کاری از دستم ساخته نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:23  توسط لیلا  |