
باید امشب بروم
باید امشب چمدانم را
که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفشهایم کو!!!!!
..
..
..
کفشهام رو پام کردم و دارم میرم از این شهر که لحظه های خوب و در عین حال بسیار سختی رو درش گذروندم این دومین کوچ زندگی منه دارم میرم به شهر صنوبرها اگر خانه ای رو به اقیانوس داشته باشم دیگر تنها نیستم !
عجالتا این عکس را داشته باشید.