تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - نجوا در آینه
 

در گذشته  پلاس شده ام

کتابی و یک لیوان چای داغ و خرمایی که طعم صابون دارد

و تا آخر شب صدای من و نجوای من و نگاه من

ودر هر نگاه در این آینه وحشی لامروت

انگاری که یک سال پیر تر میشوم

کاش دیوارها سخن میگفتن

و پنجره ها نیز

تنهاییم را میبینی؟

خیال میکنم که شاعرشده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط لیلا  |