در گذشته پلاس شده ام
کتابی و یک لیوان چای داغ و خرمایی که طعم صابون دارد
و تا آخر شب صدای من و نجوای من و نگاه من
ودر هر نگاه در این آینه وحشی لامروت
انگاری که یک سال پیر تر میشوم
کاش دیوارها سخن میگفتن
و پنجره ها نیز
تنهاییم را میبینی؟
خیال میکنم که شاعرشده ام!