تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - پاییز آمد اینور زمین
 

امروز پاییز آمدبرگهای چناری که کنار پارک روی زمین ریخته بودندآمدنش را به من خبر دادند شاید شما ندانید اما چنارها با احساس ترین درختان جهانند اینجا در کنار این همه درخت بی عار که نه پاییز سرشان میشود و نه بهار و همیشه سبزند، مثل همان درختهای پلاستیکی که مردم در خانه هایشان میزارند که بی عارند و همیشه سبز ،چنارها سر موقع پاییز را بو میکشند و زرد و گریان میشوند و برگهایشان میریزد امروز آفتاب هم پاییزی بود نه از آن آفتابهایی که خیره و سمجند و هیچ جوری از دستشان خلاص نمیشوی از ان افتابهایی که خجالتی هستند و مهربان از همانهایی که مثل خورشید خانمهای خودمان که روی تنگها میکشند، ابروهای پیوندی دارند و لبهای غنچه و اصلا قصد چزاندنت را ندارند و نوک دماغت را قلقلک میدهند و به آرامی روی دستهایت میتابند .داشتم از چنارها برایتان میگفتم که با آمدن بهار طنازی میکنند و با پاییز همسرایی و آفتاب کم رنگی که همراهشان میشود و بادی که برگها را غربال میکند و بارانی که کمی به برگهای روی زمین نم میزند که بوی پاییز بدهند و این گروه چند نفره کارشان اصلا به گلها نیست که تاره غنچه کرده اند و درختهایی که هنوز سبز مانده اند و به پاییز دهن کجی میکنند .این وسط منهم کارم به دخترانی که دامنهای کوتاه دارند و تابهای تابستانی نیست منهم با چنارها و باد باران و آفتاب هم داستان میشوم لرز میکنم ،دلم میگیرد،لباس گرم میپوشم و هی عطسه میزنم ،

پاییز آمد.

 دلم آش بادمجان میخواهد و آجیل زمستانی و بوی سرکه و ترشی هفت لشکر ،جای مامان خالی که با اولین باد پاییزی بساط ترشی اش را توی حیاط پهن کند.

  دلم صدای زنگ مدرسه میخواهد و روپوش پلیسه خاکستری و بوی کتاب نو دلم خیلی چیزها میخواهد اما به عطسه بسنده میکنم

هاپچی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط لیلا  |