ما دیروز رفتیم که به سلامتی بعد از عمری یک ماشین درست درمون بخریم که هم بوق داشته باشه و هم صندلی !خلاصه بعد از روزها گشتن در اینترنت و از این نمایشگاه به اون نمایشگاه رفتن بالاخره یک اتول دلخواه آقای همسر پیدا کردیم چون برای من که خیلی فرقی نداره سوار چی بشم و درشکه و لامبورگینی رو از هم تشخیص نمیدم و تنها توجهم به مدل ماشین در ۶-۷ سالگیم بود که با پسر خاله هام کارت بازی میکردیم که روش عکس ماشین داشتو اینها! دیشب رفتیم که عروس خانم رو زیارتشون کنیم از نزدیک ،فروشنده یه آقای ایرلندی بود و خیلی جدی و تلاشهای ما برای کاهیدن قیمت و چانه زنی به هیچ جایی نرسید من که انگار دنبال سر نخ جنایت بودم همش فکر میکردم که داره ماشین رو به ما قالب میکنه و سئوال پشت سئوال خلاصه دل و جگر اتول نازنین رو بیرون ریختیم و ده بگرد دنبال سر نخ. طرف تعجب کرده بود ازاین خانم مارپل بازیها و اینکه ما چه قدر مته به خشخاش میزاریم ما هم که خوب تو ایران بدون کارشناس از در نمایشگاه ماشین رد نمیشدیم از ترس اینکه گنجشک رو جای قناری بهمون قالب نکنند.خلاصه از دیشب به هر کسی که حداکثر ارتباطش با اتول گواهینامش بوده هم زنگ زدیم تا اطلاعات جمع کنیم و تحقیقات همچنان ادامه داره. من همش به این فکر میکنم که چرا نمیتونیم به هیچ کس اعتماد کنیم ماها که دروغگو نبودیم ، چقدر دروغ شنیدیم و چند بار در عمرمون از اعتماد به دیگران لطمه خوردیم که اینچنین از گزیده شدن هراس داریم!!