تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو -
سلام میدونید چرا گفتم سلام چون پست دیروز من خواننده داشته و من بسی خوشحالم که کسی اومده اینجا رو خونده شایدم نباید برو خودم بیارما ولی چه کنم خیلی ذوق کردم.امروز کلاس زبانم شروع میشه ولی من دلم نمیخواد برم آقای .س. صبح ازم پرسید نمیری سر کلاس امروز ؟من:اوووووم( آخه دیروز هم پیچوندم) اون:نمیفهمم تو چرا اینقدر تنبلی؟اگه میخواستم اول کاری اینجا بی تربیتی بنویسم میگفتم چرا.... شما فهمیدید آره؟ای شیطونا !حالا دارم فکر میکنم پا شم برم بلکه دو خط خارجی یاد بگیرم از این حالت خنگی در بیام البته خوانندگان احتمالی فکر نکنید بنده خنگما!! از خوندن اینجا صرف نظر نکنید ها ؟وضعم اونقدرها هم بد نیست راستی  .س. هم امروز امتحان داره اگه قبول شه ما باید دوباره باروبندیلمون رو جمع کنیم بریم rural areaکه میشه همون دهات خودمون بدم نیست! از شما چه پنهون ما چیزی که اینجا نداریم چهار تا بغچه است ور میداریم میریم دیگه ولی خوب اونجا دیگه از ایرانی میرانی هم خبری نیست حالا به نظرتون برم کلاس؟نرم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:44  توسط لیلا  |