وارد کلاس میشوم یک ردیف زن محجبه بعضی با پوشیه فقط چشمهایشان معلوم است حول (هول؟)میکنم از دیدنشان زیر لب به طالبان لعنت میفرستم
رو به روت (معلمم)میگویم امروز چه خبر شده چرا امروز او به جای السی آمده با لبخند میگوید که امروز سه شنبه است و من یکروز از زندگی عقبم زیر لب چیزی میگویم از آنها که وقتی خیط(خیت؟) میشوی میگویی
دختر ایرانی جدید همکلاسیم را نادیده میگیرم خودم را به خریت میزنم که انگار من نمیفهمم که تو ایرانی هستی و به من چه که هستی زیر لب میگویم حالا ایرانی هست که هست !
چشمک جانانه ای از فریدا دریافت میکنم این آشنا در میان این همه زنان نقاب دار دلم را گرم میکند با حرکت لب میگوید هپی نیو یر خوشم میاید بعد از کلاس قبل از اینکه دختر ایرانی دستگیرم کند اول از همه از کلاس میزنم بیرون با فریدا شیر کاکائو میخورم کمی آرام میشوم
کارل را میبینم با فنجان قهوه روبرویم سبز میشود دخترک ایرانی را بهم نشان میدهد میگوید لیلا ببین این دختر منه دخترک با دیدن من اخم میکند اصلا خوشحال نمیشود درکش میکنم کارل توضیح میدهد که لیلا قرار است مترجم ما باشد میگوید باید یکروز با هم نهار بخوریم اما حالش خوب نیست باید قلبش را عمل کند دلم پر از غم میشود .
کلاس تمام شده فرار میکنم دختر ایرانی پشت سرم میاید به روی خودم نمیاورم اما سلام میکند و تا ایستگاه قطار توی اتوبوس ته و توی زندگیم را با سئوالهایش در میاورد میدانستم که اینطور میشود به فردا فکر میکنم که باید از دستش فرار کنم نمیدانم چرا از او بیزارم!