تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - عاشقانه ای هدیه به مهربانیت
  

                          gahar lake            

شاید آغاز سفرمان همان نگاه متعجبت بود در اولین روز دیدارمان وقتی که داشتی وسائل سفر رو آماده میکردی و من از بالای سرت سلامت کردم از من پرسیدی "این مانتو رو چه طوری تنت کردی؟؟"

شاید سفرمان از آنجا شروع شد که اولین آواز راخواندی :

گل گلدون من شکسته در باد     تو بیا تا دلم نکرده فریاد

نمیدانم از کدام لحظه آن سفر جادویی آغاز شدیم ؟یا در کدامین نگاه آن دریاچه نقره ای من و تو با هم ثبت شدیم ؟شاید در آن شیب تند آخرین گردنه بود وقتی که بر میگشتیم ، وقتی آخرین عکس یادگاری سفر را گرفتیم من و تو کنار هم ایستادیم و بعدها شاید همسفرانمان به این عکس نگاه کردند و به تقدیر ایمان آوردند. روزی رو به یاد میارم که از همراه شدنت با جمعمان آزرده بودم ندیده بودمت اما میدانستم که این  غریبه  دلم را آشوب میکند من اما تکلیفم با دلم روشن بود دلم تنها بود و این را خوب می دانستم ! اما  در این غریبه شاید شیرینی کشف ناشناسی بود یا ترسی از اتفاقی تازه، میخواستم که آرام باشم  میخواستم که در آن سفر با تمام روزهای خوش دانشجویی خداحافظی کنم میرفتم که آن روزهای طلایی را در آغوش بفشارم و با خاطره ای خوش با آن وداع کنم با آدمهایی که میدانستم هیچکدام همسفر زندگیم نخواهند بود.و تو اما آن نااشنایی بودی که نیامده آشنا شدی شاید  دیگران از همان سئوال اول تو فهمیدند که چیزی هست جرقه ای شاید بین نگاه تو و دل من، شاید میخکوب شدن نگاهم را بر چشمهای پرسشگر و لبهای خندانت دیدند یا صدای ریزش ناگهانی قلبم را وقتی که به تو سلام کردم، تو همسفر زندگی من شدی این را دلم از نگاه اول میدانست شاید  .

سفر ما آغاز شد تو از همان شب اول سفر دلم رو به بازی گرفتی با بی خیالی و شوخی بازی ساده ای رو شروع کردی ، به خوبی جمعی  که دور آتش نشسته بودند رو به یاد دارم کوهستان بود ودریاچه ای بر فراز کوه و ما از غریبه ها بر حذر تو نوشیدنی رو که غریبه ای تعارف کرد راگرفتی من با غضب نگاهت کردم و تو گفتی که "همسرم اجازه نمیده که بخورم " غریبه پرسید کدومه ؟ تو به من اشاره کردی کسی در اون لحظه این شوخی رو باور نکرد مراسم خواستگاری تو به همین سادگی انجام شد تو توی اون سفر بازی خنده داری رو شروع کردی تو میگفتی و من با بی عاری پاسخ میدادم  من جدی گرفتن این شوخی را ویرانی اون لحظات زیبای تکرار ناشدنی میدیدم و با پاسخهای بی خیال من ان جو سنگینی که  میرفت ساخته بشه از بین رفت همه به این بازی خندیدند و من و تو شدیم چاشنی ان روزهای بی بازگشت و به همین سادگی و به زیبایی همون دریاچه نازنین تو شدی مهمان همیشگی دل من !

از اون روزها هفت سال گذشته هر چند که باور نمیتوان کرد که ما از اون روزها هفت سال بزرگتر شده ایم هفت سال گذشت و عشق ما هفت ساله شد

 این هفتمین سالگرد با هم بودن ماست بیا به سلامتی هفت سالگیمان امشب شراب هفت ساله ای بنوشیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:7  توسط لیلا  |