تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - بوی بهار میرسد
 

این بوی عیده که میاد گاه به گاه با خاطره ای زود گذر و سریع مثل یه جرقه آنی. مهم نیست که بزرگ شدی و قیافه ات جدی شده ،مهم نیست که چقدر روزها و شبها گذشتن و کنتورت هی داره برات شماره می اندازه ،مهم نیست که کجای این دنیای گل و گشادی ، یا تا به حال چند تا عید دیدی کافیه چشمهات رو ببندی و کفشهای صورتی صدفی رو که مامانت از سپه سالار خریده بود رو با جزئیات و با بوی نو چرمش به یاد بیاری حتی شاید همون طوری دلت بریزه از شوق پوشیدنشون.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط لیلا  |