هر روز صبح با کرختی خودم رو جمع جور میکنم به خود تنبلم تلنگر میزنم باهاش دعوا میکنم قربون صدقه اش میرم بهش قولهای خوب میدم تا پاشه راهش رو بگیره بره سر کلاس .تا از خونه میام بیرون اتوبوس رو میبینم که از سر چهار راه رد میشه اگر کارت هفته گی که مثل شاه کلید هم در اتوبوس رو باز میکنه هم قطار رو نداشته باشم باید بلیط بخرم و اکثر مواقع هم که تو کیفم خبری از پول نیست این کارتهای اعتباری هم که به کفر ابلیس نمیارزن پس باید پیاده برم تا عابر بانکی پیدا کنم و پول بگیرم. خلاصه غر زنان و نک و نک کنان سوار اتوبوس و بعد ترن میشم وبعد از نیم ساعتی میرسم وسط شهر که ایستگاهcentral باشه و هنوز نیم ساعتی مونده تا برسم به کلاس.
تمام مشقتی! که تا اونجا کشیدم رو با رسیدن به محوطه جلوی ایستگاه فراموش میکنم. محوطه ای دایره مانند با چند تا کافی شاپ یک مغازه گل فروشی و چند تا مغازه دیگه. میزهای فلزی جلوی کافی شاپها چیده شدن کارگرهای خسته با اونیفورمهای یک مدل خط آهن با صورتهای نیم سوخته از آفتاب روی صندلیها لم داده اند. زنی بدون نگرانی از نگاهها تو سر و کول همکارهاش میزنه و از ته دل میخنده پیرمردی اونور ساز دهنی میزنه و هر از گاهی باصدای سکه ای که تو کلاهش میافته نفس تازه میکنه. کافیه اطرافتو نگاه کنی تا تمام جهان رو ببینی چینیها که همه جا دیده میشن زنان عرب با روبنده های سفت و سختشون افریقاییها با قدهای بلند و چهره های مهربان استرالیاییها که تا بهشون نگاه کنی یه لبخند مهمونت میکنن و کمتربراشون مهمه که تو مهاجری و غریبه.
دلت میخواد وسائلت رو بزاری رو زمین تمام کارهای تمام نشدنی دنیا رو فراموش کنی روی یکی از صندلیها لم بدی و با بخار گنگ و رقصان قهوه ات پرواز کنی به شهرت که آرزو داشتی این شکلی بود پر از صلح و بی خیالی و مردمی که از سیاست چیز زیادی نمیدونن تا سرشار از لذت سر کشیدن فنجانهای قهوه باشن !