میلهای بافتنی مون رو با گلوله های رنگی کاموا بر میداشتیم و میرفتیم ته کلاس اونجایی که شهر فرنگ بود ساعتهای طرح کاد.از عکسهای بچه گیهامون با آب دماغ آویزون بگیر تا عکسهای مدل به مدل عروسی و ختنه سوران و جشن تولد و حموم زایمان وغیره زنگهای طرح کاد رشته ریاضی زنگ قصه بود رمانهای ممنوع عشقهای خیالی دخترا به پسرهایی که فکر میکردند عاشقشون هستن ردو بدل کردن اطلاعات بالای هجده سال به ترک دیوار خندیدن و گفتن از همه جا و شنیدن از همه چیز. اما میون اونهمه عکسهای داداش فیروزه یه چیز دیگه ای بود دریچه ای بود به سوی جهان پر بود از درخشش و رنگ و خوشبختی ...
محسن با لبخند در کنار دریاچه میشیگان محسن با لبخند در لاس و گاس محسن با لبخند در آغوش همسر محسن با لبخند در حال لمبوندن مک دونالد محسن غرق در رنگ و خوشبختی...
به عکسهای خودم نگاه میکنم لیلا با لبخند در کنار اوپرا هاوس لیلا با لبخند در کنار اقیانوس لیلا با لبخند در آغوش همسر لیلا با لبخند لیلا با لبخند لیلا با لبخند غرق در رنگ و خوشبختی...
حالامیفهمم که محسن هرگز از لحظه های ترسش از تنهاییهاش از غصه هاش از کابوسهای شبانه اش از رنجها و دردهاش تصویری نگرفته بود اون برای ما یه دنیای خیالی به دور از هر ملالی نقاشی کرده بود آدمها کمتر دوربینشون رو وقتی که دارن از غصه دق میکنن از گنجه بیرون میارن!