تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو - روزگار ما
امشب شب تعطیلی بود دلم نمیخواست زود بخوابم روی یکی از فیلمهای جدید سایت کلیک کردم با دیدن نام رخشان بنی اعتماد عزمم برای بیدار ماندن و دیدن مستند روزگار ما جزم شد با باران کوثری عزیز و چند تا از هم سن و سالهاش که برای انتخابات دوره دوم خاتمی تبلیغ میکردند به کوچه ها و خیابانها رفتم به روزهای ارزشمند دانشجویی چانه زدنها با مردم کوچه و خیابان و گفتن از آزادی و برابری  از رو نرفتن با نگاههای سرد و دویدن و دویدن  !

با پیدا شدن رد پای زنهایی که برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید شده بودند و مصاحبه با چند تن از این کاندیداها قصه پر درد زندگی زنهایی آغاز شد که اکثرا از خانواده های کم درامد هستند و از شرایط سخت زندگی به تنگ آمده اند و به امید رساندن حرفهاشان به گوش آنکه باید بشنود نا امیدانه کاندید شده اند. کارگردان همراه یکی از این زنان رد صلاحیت شده میشود که با مادر نابینا و دخترش زینب در یکی از محلات پایین شهر تهران زندگی میکند .صاحبخانه عذرشان را با شرمندگی خواسته چرا که باید خانه را برای ورود نوعروسش آماده کندو ماییم و شرح جستجوی این زن جوان با دویست هزار تومان نقدینگی و ماهیانه سی هزار تومان حقوق و هزینه های کمر شکن زندگی!

رخشان بنی اعتماد عزیز میدانم که شاید هرگز خواننده این صفحه نباشی اما کاش میدانستی که چگونه تماشاگرت ویران میشود از دیدن این واقعیتهای تلخی که به تصویر کشیدی از امیدی که در چهره زنان جوانمان تبدیل به یاس و شکست میشود از لمس دستان ناتوانش وقتی که توان پرداخت هزینه هایش را نداردو سر پناهی برای شب را به صبح رساندن از لحظه ای که بانوی قصه ات در هجوم بی امان مشکلات خرد میشود و حتی دیگر به صندوق رای هم نمیرسد تا به نجات دهنده ای رای دهد کاش میدانستم که او این روزها چه میکند؟ او که پس از آنهمه جستجو وقتی آشیانه ای یافت تا بتواند دمی در پناهش آرام گیرد کارش را از دست داد و شما چه هنرمندانه از دریچه لنزهای دوربینت طعم تلخ اشکهایش را به ما چشانیدی انگاری که رنجهای او را  هرگز پایانی نیست  !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط لیلا  |