برف اومده از اون سرماهایی که استخونهات میترکه واون شادیهای بی نظیر روزهای تعطیلی مدرسه ها اون برف بازیهای رو تپه عباس آباد سرهای شکسته و چشمهای آماسیده. همدان سفید پوش با اون عصرهای دلگیرش دلم گرفته دلم میخواد فقط برای یک بار هم که شده همگی با هم عصرونه بریم بلوار بابا از اون فلاسک عجیب غریبش برامون چایی بریزه بچه ها جیغ و داد کنن مامان هی به بابا غر بزنه و من در لذتی غرق باشم از یافتن دوباره اون فضا اما اینجا گرمه من بی حال و کسل چشمها رو میبندم و در رویاهام فرو میرم و به فاجعه فکر میکنم به اینکه اگر برگردم و یکی از اونها نباشن...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:42 توسط لیلا
|