مادر بزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را که در کودکی
بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من ذره ذره
از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

پ.ن:این عکس مادربزرگمه امروز با ایمیل به دستم رسید و من چند لحظه چهره اش رو به یاد نیاوردم نگاهش پر معناست شاید فقط برای من!
شعر از زنده یاد حسین پناهی است که اخیرابازی درخشانی داشته اند در سریال روزگار غریب
باز هم شاید شعر رو درست به یاد نیاورده باشم اگر اشتباهی توش هست برام بنویسید لطفا.

(داتیز تو حتما شعر رو داری برام بفرستیش ممنون میشم)