من و تو
که دور میشویم هر روز ه روز
حرفهایم فریاد میشوند در فضای غریب این اتاق خالی
و همنشینان ابدیم خواهند بود دیوارها و آینه های بی رحم روبرو
که شکستنم را به رخ بکشند.
قطار سوت میکشدو با سرعت سرسام آورش هر روز
خورد شدن استخوانهایم را در هجوم پیکر سنگینش به یاد میآورد
تا دیگر من نباشم و دیوار و دیوار
من نباشم و آینه و آینه
و تو باشی این سوی بستر و آن سوی آن هیچ.