تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو -

سوار قطار میشم  جمعیتی که صبح زود دارن میرن سر کار بعضیهاشون نشستن و بقیه ایستادن. از تو شلوغی به زور خودمو به طبقه پایین ترن میرسونم تا جایی رو که قبل از سوار شدن از تو پنجره شکار کردم رو بگیرم خلاصه به صندلی میرسم و میشینم و شروع میکنم مردم رو دید زدن چرا که اصولا غور کردن در حالات مردم جزو تفریحات شنیع بنده است و جناب همسر از این کار بنده سالهاست که به ستوه آمده اند اول از همه میرم سراغ دختر و پسری که مشغول اعمال منافی عفت هستندبرای مایی که تو مملکتمون زن و شوهر ها در حضور جمع باید وانمود کنند خواهر برادرن خوب طبیعیه که ابراز محبت دو نفر اونم در ترن موضوع جالبی برای فضولیه بعد توجه ام جلب میشه به یه زن آسیایی که داره با یه خانم پیر استرالیایی حرف می زنه و زار زار گریه میکنه هواسم رو جمع میکنم چیزی سر در نمی یارم داره راجع به مادرش یه چیزایی میگه که حتما به رحمت خدا رفته همینطوری مشغول قوی کردن listening ام هستم که یه دختر کوچولو با موهای طلایی دامن سفیدو تاپ صورتی می یادو ازم اجازه میگیره که کنارم بشینه یه کتاب قطور هم دستشه یه چیزی تو مایه های مفاتیح خودمون به نظر می یاد ۸-۹ سالش باشه پشت سرش یه پسر با همون موها ولی کم سنو سال تر از دختر می یادو اونطرفتر می شینه پسر یه کتاب پر از عکس دستشه تا میشینه شروع میکنه به خوندن به دختر نگاه میکنم صفحه سی صدو خورده ای رو باز میکنه و بدون توجه به اطرافش غرق خوندن میشه به بالای صفحه نگاه میکنم هری پاتر میخونه منم باهاش چند خطی رو همراهی میکنم چند دقیقه بعد به یه ایستگاه که میرسیم مادرشون از بالای پله ها صداشون میکنه پیاده میشن اما هنوز سرشون تو کتابه  دوباره به اطرافم نگاه میکنم به جز اون دو تا عاشق که همچنان مشغولن و اون خانومهایی که گریه میکنن همه سرهاشون پایینه دارن مطالعه میکنن  به بیرون نگاه میکنم به آفتابی که از پشت سقفهای قرمز شیروانی اونور رودخونه داره بالا میاد و  به قطاری فکر میکنم که هر روز از روی پل رد میشه و تو ذهنش هزار تا قصه داره از قصه هایی که مسافرهاش میخونن...

|+| نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 11 بهمن1386  |
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:53  توسط لیلا  |