غلت میزنه دستهای کوچیکش رو جلوی چشمهاش میگیره چشمهاش چپ میشه داره دستهاش رو کشف میکنه صدای ملچ مولوچ میاد پاهاش رو توی دهنش کرده و با لذت میخوره الان داره گریه میکنه...نه حوصله گریه رو ندارم میتونم بوی شیری که زیر گلوش ریخته رو کاملا حس کنم صورتش رو کاملا به یاد نمیارم ولی تصویر چشمهاش برام واضحه مثل دو تا بادوم همیشه من و اون با هم تنهاییم هیچ کس دیگه ای با ما نیست شاید به این خاطر که کسی دوستمون نداره شایدم به عشق ما حسودیشون میشه خوبیش اینه که هرگز بزرگ نمیشه سالهاست که همینطوری کوچولو مونده شاید چون مامان تنبلی داره بزرگ شه که چی بشه هی بره مدرسه هی درس بخونه ازدواج کنه زور بگه زور بشنوه پسره یا دختر ؟نمیدونم شاید بهتره که پسر باشه اینجوری دنیا براش راحت تر میگذره زن که باشی همش باید بجنگی برای همه چی شاید به خاطر همینه که مردها رو میفرستن سربازی چون میدونند زنها هر روز در حال مبارزه اند ولی تو که نیستی هر چی دوست داری باش پسر یا دختر هر چی عشقته !بغلش میکنم خوابش برده انگشتش رو میمکه لبخند میزنه داره خواب میبینه شاید خواب منو !نمیدونم تا حالا هیچ مردی رویای داشتن یه نوزاد رو دیده ...
|
+| نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 9 بهمن1386
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:53 توسط لیلا
|