تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو -
خسته ای از ادامه از شروع یادمه دوست داشتی دنیارو ببینی؟راه بیافتی از کوهها و در یاچه ها بگذری با آدمهای جدید آشنا بشی؟پس چی شد اون همه شوق شاید این یه سفر نبود یه دفعه افتادی ته دنیا آره اینجا ته دنیاست و تو یه کشتی هستی که راهت رو گم کردی باید اینجا لنگر بیاندازی شاید دیگه هیچ وقت راه برگشت رو به خونت پیدا نکنی. این بغض خفه چیه که ته گلوت هی بزرگتر میشه شاید بشه یه حباب حتی بزرگتر از خودت و هرگز نترکه!از این مسابقه حالت بهم میخوره همه در حالی که نفس نفس میزنن بهم میخورن و فقط تویی که کنار ایستادی دلت میخواد چمدونات رو زمین بذاری به یکی تکیه بدی نفسی تازه کنی و نگران قطارت نباشی که داره میره.دلت یه رفیق میخواد یه حافظ یه فال خوب که نوید رسیدن میده دلت اون عصر تابستون رو میخواد اون دوستی که بدون هیچ بهانه ای در خونتون رو زد تا تو رو مهمون غزلیات شمس کنه تو فکر کردی اون دیوونست اما نبود اون مثل امروز تو خسته بود خسته از عاقل بودن خسته از مسابقه های بیهوده آخرشم زد زیر همه چی انصراف دادو از دور خارج شد هنوز هم تو فکر میکنی دیوونه بود شاید اونهم دیگه هرگز در هیچ خونه ای رو نزده که براشون مولانا بخونه...

|+| نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه 8 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:52  توسط لیلا  |