تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو -
اتاق تاریکه مانیتور رو خم میکنم روی کیبورد شاید بتونم حروف رو ببینم صدای نفس کشیدنش منظم شده یعنی خوابش عمیق شده پس صدای تایپ کردن من بیدارش نمیکنه با خودم فکر میکنم وقتی خوابه بیشتر دوستش دارم بهم میگه چراغ رو خاموش کن بزار بخوابم میگم من یه عالمه writing دارم که باید بنویسم میدونم دنبال بهانه هستم که خودم رو قانع کنم که چون شرایط محیا نبوده مشقام رو ننوشتم که عذاب وجدان نگیرم. میرم تو یکی از شبهای زمستونی سرد شاید دبیرستانیم شایدم راهنمایی اوووووووووم ..ولی دبیرستانیم .فردا امتحان دارم طبق معمول هنوز کتاب تموم نشده دارم با روناک تلفنی حرف میزنم شاید اونروز دو یا سومین باری باشه که با هم حرف میزنیم روناک دوست صمیمی دوران دبیرستانمه میگه داره دوره میکنه میگم من هنوز تموم نکردم باید شب بیدار بمونم شب بیداری همیشه برای من مساوی بوده با اضطراب. تازه سریال هم داره شاید جنگجویان کوهستانه شایدم هانیکو تو این گیرو دار برق میره بابا چراغ توری گازی رو روشن میکنه مامان انار میاره همه دور هم زیر چراغ جمع میشیم شاید خواهرم از بیمارستان حرف میزنه یا بابا از شوخیهایی که با همکاراش کرده شایدم مامان از خاله هام میگه حتما یکیشون باز یه حرفی زده برادرم حتما طبق معمول خونه نیست اگرم بوده اونقدر گنده دماغ و خوش اخلاق بود بعید میدونم پیش ما بود خواهر کوچیکم چی کار میکنه ؟اون از من کوچیکتر بود حتما یا خوابه یا به ماها گوش  میده من امتحان رو فراموش میکنم آرزو میکنم برق نیاد تا من بدون عذاب وجدان بخوابم  چقدر دوست داشتم این لحظه ها کش بیاد اصلا هرگز برق نیاد اون شب تا ابد طول بکشه اون لحظه های پر از امنیت در کنار بابا و مامان و ما بچه ها همه با هم اما اون شب گذشت امتحان منم حتما ختم به خیر شد.بازم اتاق تاریکه . تاریکی امشب با اون شب خیلی فرق داره من دورم. دور و دیگه نمی تونم تو اضطراب شبهای سخت زندگیم بابا رو از خواب بیدار کنم و در پناه اطمینانش به خواب برم دیگه نمیتونم بیام خونه و بشینم از شاگردام بگم از کل کل کردنهام با بچه ها و اون قند تو دلش آب کنه من رها کردم و گذشتم  شاید اگر نمیگذشت الان صدای نفسهاش قوت قلب امشبم نبود شاید اصلا نبود و من به اون روزها اینطوری نگاه نمیکردم باید رها کرد باید گذر کرد تا طعم زیباییهای گذشته رو چشید باید تو میامدی تا شاید ما پناه دیگرانی باشیم که روزی خواهند آمد... 

  زیر لب غر میزنه شاید نور مانیتور اذیتش میکنه اینجور موقع ها صبوره چیزی نمیگه اگر من بودم داد میزدم تحمل میکنه درست مثل بابا دلم تنگه خیلی زیاد

|+| نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 3 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:52  توسط لیلا  |