سرم درد میکنه با یه دکتر دارم چت میکنم
د-چته؟
سرم درد میکنه فکر کنم سینوسامه
د-گلوت میسوزه؟
نه
د-آب دماغت میاد؟
نه
د-سرت گیج میره؟
نه
د- دلت ضعف میره؟
آره
د-کف پات میخاره؟
نه
د-بچه بودی از پله افتادی؟
نه
د- از درخت چی؟
آره
د-دیشب دعواتون شده؟
نه
د-تو خاطرات کودکیت چیزی آزارت میده؟
نه
د-توخانواده تون کسی منگل نیست؟
نه
د-موهات سیخ شده ؟
نه
د-دفتر خاطرات داری؟
آره
د-میشه ببینم؟
چه ربطی داره
د-شاید بشه از خاطراتت فهمید چته
د-حالا فردا میاین سیدنی؟
-آره
د-اصلا چرا تو فکر کردی سینوساته؟
پس کجامه تو بگو. وای سرررررررررررررم
د-
همین؟
د-حالا یه استامینوفن بخور
واقعا که!وای سررررررررررم
استرالیا،صبح ،داخلی ،اتاق خواب:من به خودم
پاشو بندو بساطتت رو جمع کن تیریپ افسرده گی ات رو بذارکنار بشین سر درس و زندگیت کم ادا اصول دربیار حوصله ام رو سر بردی
خودم : باشه میرم
استرالیا،صبح ،داخلی،پذیرایی:رادیو جوان رو روشن میکنم چند تا موسیقی سبک جلال مرحوم و حجتی نازنین پخش میشه و ما هم یواش یواش تریپ شنگولی میگیریم و با دست رینگ میگیریم و داریم میریم که خوش خوشانمون بشه
آهنگ عوض میشه
اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
همدان ،عصر ،داخلی ،خونه فرناز(فلش بک سالها پیش):کباب ماهیتابه ای رو گازه من و فرناز تنهاییم امتحان علوم داریم فردا !مامان فرناز رفته امریکا و ما هر روز جون خودمون با هم درس میخونیم فرناز آهنگ جدید معین رو دو سه بار پشت سر هم ضبط کرده
معین داره میخونه:
اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
صدای ماشین میاد فرناز میگه این صدای ماشین غلومیه، غلومی پسر عمه فرنازه و تازه دانشگاه قبول شده و مثل توپ صدا کرده و همسایه فرناز اینا هستند
همدان ،عصر،خارجی ،پشت بام خانه فرناز : من و فرناز روی پشت بوم داریم خونه غلومی رو دید میزنیم چون قدهامون کوتاهه تا کمر تو برفیم بدون شال و کلاه و کفش. غلومی میاد رد بشه و ما یه کپه برف رو از بالا میریزیم رو سرش. اون مثلا فکر کرده اتفاقی بوده یه نگاهی به بالا میاندازه و ما پشت دیوار خر پشته در حال ریسه رفتن. غلومی زیر لب لعنتی به بخت خودش میفرسته خودش رو میتکونه و میره تو .یه دفعه یه صدایی میاد مسعود آقا همسایه روبرویی اومده بالا برف پارو کنه صدایی از رو پشت بوم شنیده بهش سفارش شده حواسش به خونه فرناز باشه هی فرناز رو صدا میکنه ما پشت دیوار قایم شدیم ملیرزیم و گیگیلی میخندیم اون هی مشکوک میشه پارو به دست خیره شده به پشت بوم فرناز اینا. ما دیگه داریم میلرزیم و صدای معین :
چطور پنهون میکردی از من اون روتو
چطور پنهون میکردی عطر گیسوتو
ما داریم با این آهنگ مثلا تانگو میرقصیم مثلا من غلومیم فرناز هم خودشه
مسعود آقا هنوز داره فرناز رو صدا میزنه
ما داریم تو برفها ادا درمیاریم و سعی میکنیم همه چی پانتومیم باشه به جز انفجار خنده هایی که جلوش رو نمیتونیم بگیریم
مسعود آقا پارو رو ول میکنه و میاد که مثلا دزد رو بگیره
ما از فرصت استفاده میکنیم میدویم تو خونه
همدان، عصر ،داخلی خونه فرناز : بوی خوش کباب سوخته ،ما خیس ،یخ زده
معین:
منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم
چطور شد عاقبت من از چشم مشتاق تو افتادم
همدان فردای اون روز داخلی مدرسه:من به معلممون :
اجازه مامانمون مریض بود برا امتحان نخوندیم
معلم علوم :رفیقت کجاست؟
من:اجازه ما از دیروز ازشون خبر نداریم ولی دیروز فکر کنم سرما خورده بود!!!!!
استرالیا ،داخلی ،پذیرایی : اشکهام رو پاک میکنم رادیو جوان خاموش. پارسی میوزیک رو باز میکنم میخوام برم یه چیزی تو مایه های
سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من !
بدون خاطره بدون معنی بدون حس
ولی نمیدونم چرا دارم دنبال معین میگردم!
راستی امتحان علوم چند شدم؟
اسم ف تبدیل شد به فرناز شاید راحتتر خونده بشه
شب زنده داریهای من شروع شده و از نیمه های شب همش بیدارم و هی غلت میزنم یا گرمه یا سرده یا خوابهای آشفته میبینم و خلاصه خواب بر ما حروم شده.یاد شب زنده داریهای شبهای امتحان به خیر اگر تنها بودم که با راه شب میگذشت با اون حرفها و غصه های آدمهایی که معمولا زنگ میزدن و از دلتنگیهاشون میگفتن اگر هم که دوستی پیشم بود تا صبح به چرت و پرت گفتن.
داتیس عزیزم از آسمان اینجا پرسیده بودی که آسمان بالا زیبا تره یا پائین ؟آسمان رو من جور دیگه ای میدیدم اون بالا تو شبهای رصد با اون گروه مشنگ نجوم چایی های روی آتیش و اون جمع که آزادی رو تو شبها و تو بیابونها تجربه میکردند دوربینها رو رو به آسمون کار میگذاشتیم سرعتها پائین شاترها باز گردونه به دست. تو همه صورتهای فلکی جبار یا شکارچی از همه واضح تر بود استادی داشتیم که از مجله نجوم تهران میومد همونی که رفت قطب شمال یا جنوب!برامون از افسانه های مربوط به صور فلکی میگفت من که حافظه خوبی ندارم و همه رو یادم رفته ولی شکارچی رو اینجا تو تابستونها میبینم و منو میبره تو بیابونهای پرستاره اون شبهای سرد و زیبا با استادهایی که همه جوون بودند و با عشق بدون گرفتن هیچ پولی پا میشدن از زنجان و تهران و اصفهان میومدندو شبی رو با ما تو بیابونها سپری میکردند.شبهایی هم که روی پشت بام عزیز خانم میگذروندیم هم که دیگه آسمونی داشت پر ستاره!ستاره های اون شبها دیگه خاموش شدن. کاش میشد یه شب دیگه همه اون بالا جمع بشیم با ملحفه های خنک و هوای سرد دم صبح !خلاصه اینکه من اینجا این پائین تمام مدت سر و ته! دارم آسمون رو وارونه میبینم و شاید برای همینه که شبها خوابم نمیبره میترسم که بیافتم تو آسمون خدا پدر جاذبه رو بیامرزه که اینجا خیلی به کار میاد !
از دست زمانه هم دیگه نگو بالاخره یه جایی باید این ماشین ترمز بریده بایسته چه جوریش رو نمیدونم !یادم میاد که وقتی سر کار میرفتم تو راه برگشت تمام راه رو میخوابیدم یه روز دوتا مرد که معلم بودن پشت سرم نشسته بودند و داشتن برای هم از زمانه لامروت میگفتن یکیشون میگفت که باید الان که میره برای دخترش کتاب کمک درسی بگیره بعدش میره خونه و خانمش میگه که هیچی برای شام ندارن یه تن ماهی با نون و مخلفاتش که حداقل میشه هزار تومان و میگفت که حالا خدا پدر با جناقش رو بیامرزه که کشاورزه و براشون سیب زمینی میاره که حلال مشکلاته و کم هزینه است و خوش مزه و شکم سیر کن حالا با این اوصاف اونهایی که اون موقع خرید یک تن ماهی براشون سخت بود الان چه طوری دارن زندگی میکنند؟
الان ساعت ۴ صبحه و من هنوز بیدار !برم شاید تونستم بخوابم و گذاشتم که شما هم به زندگیتون برسید!
شب همگی خوش.
وقتی چراغها روشنه ما روی یه مدار بین تلویزیون و اینترنت حرکت میکنیم معمولا یکی با کنترل جلو تلویزیون نشسته و اون یکی رو مبل پای کامپیوتر دراز کشیده اگر برنامه راز بقا یا مستند یا ماهیگیری باشه آقای همسر اونیه که پای تلویزیونه و جم نمیخوره در غیر اینصورت یکی مترصد میشینه تا اون یکی بره دستشویی یا آب بخوره تا اونی که کمین کرده در چشم بهم زدنی مبل رو اشغال کنه و نفر بعدی باید کنترل به دست حالا تلویزیون تماشا کنه و در کمین باشه !درست عین راز بقا ولی اینجا به جای آهو و مرغ شکار ما کامپیوتره !
شاید بهترین لحظه های زندگی اما ،اون وقتی باشه که چراغها خاموش میشه و تو وقت داری که تو تاریکی چهره ات رو پنهان کنی و دلت رو بریزی روی دایره هی بگی و بگی بعد یکی باشه که سکوت کنه بعد شروع کنه باهات حرف بزنه مشکلت رو حلاجی کنه بهت امید بده بهت راه حل بده و تو تاریکی یادتون بره که میخواستید بخوابید صبح که از خواب پا میشه اولین حرفی که میزنه ادامه حرفهای دیشبه تمام شب تو ذهنش بوده و تو فکر میکنی که معنی خوشبختی فقط میتونه همین باشه ،همین که بتونی با یکی حرفهایی رو بزنی که با کس دیگه ای نمیتونی و اون یکی هم خونه ات باشه . تو تاریکی شبها زندگی متمدن تره آدمها وقت دارن که به خودشون فکر کنند و چه خوبه که یکی باشه که ذهنت رو ورق بزنه بعضی از صفحه هات رو مچاله کنه و دور بیاندازه بعضی از نوشته هات رو پاک کنه و یه جاهایی رو خط بزنه کلا ادیتت کنه !
آدم یک کارهای احمقانه ای تو زندگیش انجام میده که هر وقت بهش فکر میکنه بد جور میسوزه.حالا نمیدونم بعضیها عقل کلند و احمقانه هاشون کمتره بعضیها هم خیال میکنند که کارهای احمقانه نمیکنند ولی در اصل میکنند و دارند نون اعتماد به نفسشون رو میخورند . حالا یکی از کارهای احمقانه من نام بردن از شهری بود که توش زندگی میکردم در عنوان وبلاگم دومیش گذاشتن عکسم بود اون بالاش که برام مشکل درست کرد ولی من میخواستم که رو باشم و رو بنویسم و واقعی باشم و اینها ، که ظاهرا نمیشه آخریش پرسیدن نام وبلاگهای دوستان و دادن آدرس خودم به اونهاست که تا میای یه چیزی بنویسی حناق گلوت رو میگیره .آخه بگو فضولی تو ؟ حالا اجالتا شماهایی که من رو لینک کردید لطف کنید اسم وبلاگ رو تغییر بدید بعدشم اگر یکی از این روزها دیدید من رفتم فکر نکنید بی معرفت بودمها بدونید گلوم بد جوری گرفته بوده رفتم یه جای دیگه که بتونم داد بزنم.من نمیدونم شاید بقیه هم از این اشتباه ها کردند ولی بعدا درستش کردند ! چیزی که منو بیشتر از همه چیز اینجا اسیر کرده این اسم گیدو ه ! آخه خیلی دوستش دارم اگر اسم خودم نبود اسم دخترم رو میگذاشتم گیدو.
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
امیدوارم که حافظ تو قبرش نلرزه از این شعری که من نوشتم چون من اینجا حافظ ندارم اینا داره از ته ذهنم بیرون میاد و فکر کنم اشتباه باشه حالا شمایی که حافظ دم دستونه این رو چک کنید ثواب داره . حالا منظورم از این شعر قرار بود این باشه که ما سه روز نبودیم و هیچ کس نفهمید که ما نیستیم و امروز که اومدم به این فکر کردم که میشه نبود و آب از آب تکون نخوره! میشه نبود و بعد از سالها ایمیلی از دوستی به آدرست برسه که راستی فلانی خیلی وقته نیستی یا چرا خودتو واسه ما میگیری و تو نیستی که جواب بدی ؟میشه اصلا نبود و هنوز هر روز صبح زندگی از سر گرفته بشه و باز هم زمین بچرخه و آفتاب بتابه!
حالا از این فلسفیجاهات که بگذریم و اشک خودمون رو بیخودی در نیاریم ! این اینترنت ما رسما اعصاب و زندگی ما رو مورد مرحمت خودش قرار داده! تو این تعطیلی داراز مدت اینم قطع شده و ما دو تا تو خماری! همسر جانمان که ۵۰۰ تا فیلم دید و بعضیهاشون رو دو بار شاید .من تا دلتون بخواد آش رشته پختم و ترشی کلم و مربای هویج و خودم رو تو آشپرخونه سرگرم کردم آقای همسر ولی رسما مجنون شده بود دیشب ساعت کوک کرده که ۲ صبح بیدار شه و مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا رو ببینه غافل از اینکه اصلا دیشب فوتبال نداشته و صبح با مکافات بیدار شده و رفته سر کار حالا یکی نیست بگه آخه ما رو چه به اروپا!به ما چه که پرتقال ترکیه رو برد؟( حالا برد؟)یا عراق استرالیا رو (این چه ربطی به اروپا داشت؟)
خلاصه امروز بعد از کلی زنجموره زدن پشت پیغامگیر این شرکت اینترنتی اوشگول بالاخره بهم زنگ زدن و بعد از یک ساعت درستش کردن دوباره ما وصل شدیم و زندگی شیرین شد.
دوباره من هستم و ۶۰ میلی هم خوبه سلام میرسونه این عکس رو هم دائیش که خیلی با احساسه براش به عنوان اولین هدیه فرستاده. خداااااااااااا که این نینیه چقدر گوگوله!!!!!!!!!

کلی فکر کردم به نظرم شعر بالا اینطوریه! یعنی همونطوریه که نوشتم.؟؟
پریشب بار دیگر شهری که دوست میداشتم رو دانلود کردم و امروز خوندم که نادر ابراهیمی هم رفت ....
و به قول او
در راه مهر مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است.
یادش گرامی
دیروز کلی اینجا نوشتم آخر سر که اومدم ثبتش کنم همش پرید و من باز یادم رفته بود که ازش کپی بگیرم دیگه هم حوصله تکرارش رو ندارم .
دارم کتاب فریدون سه پسر داشت عباس معروفی رو میخونم و همراه با مجید هذیان میگم و خاطره مرور میکنم و دارم توی یک بیمارستان روانی اینروزها سیر میکنم دیگه خودتون حدث بزنید اوضاع رو!از شخصیت ناصر خیلی خوشم میاد خصوصا وقتی که میگه ما از اولشم گه بودیم.نمیدونم کسی این کتاب رو خونده یانه!
پرستارانیها ش بخونند:
یکی از دوستان پرسیده بود جریانش چیه؟ این سریال اینجا همزمان با ایران از فاکستل که یک شبکه پولیه و ما هنوز نداریم پخش میشه که من نمیبینم اما تو شبکه پرایم استرالیا از ۲شنبه تا جمعه هر روز ساعت ۲ نشونش میده که از ایران عقبتره و هنوز رز و میچ از هم جدا نشدن.
خیلی از شوخیهاشون (که اغلب شوخیهاشون س*ک-س*ی هستش ) رو حذف کردند و خیلی از روابط اصلا تا اونجایی که من یادم میاد نشون داده نشده دکتر فورلانو با دخترک جدی که رئیس بخشه اسمش رو بعدا مینویسم صنمی داره و دخترک هی حالش رو جا میاره .تری با دکتری که اسمش مالکوم بود حسابی دوستن و هر شب بیرون و عشق و حال و برعکس چیزی که ما میدیدیم اصلا خواهر روحانی تشریف ندارن وهر شب بعد از کارنمیرن دعای کمیل ویک راست با مالکوم مهمونی و رستوران و ....!براون و جرالد و اون یکی پرستاری که اسمش نادال بود (پسری که رفت انگلیس) اونها هم خونه ان و ماجراهای خودشون رو دارن.بن شوهر استف مرحوم و براون هم که عشقولانه شدید دارن با هم و هر دقیقه لاو و این برنامه ها .و از هر دو سه تا سکانس یکیش معمولا رو روابط شخصی پرستارها و عشقهاشون میچرخه که اکثرش حذف شده ولی خوب کل داستان هنوز تغییر نکرده تو ایران.
یادته؟
ما هم ۸ سال پیش تو این تعطیلات کول پشتیهامون و بستیم و رفتیم به سمت کوه؟
یادته؟
۱۲ نفری از سینه کوه بالا کشیدیم و ساعتها رفتیم تا به اون دریاچه بی نظیر رسیدیم و اون روزها و شبهای پر از شادی و خداحافظی با روزهای دانشجویی .حالا بعد از ۸ سال من و تو با هم ۱۴ خرداد دیگری رو در کنار دریاچه دیگری و در گوشه دیگری از دنیا هستیم.
نمیدونم چند تا از اون دوازده نفر امشب رو جشن میگیرند و به یادش تا صبح خواب دریاچه گهر میبینند !
۸ سال از اولین روزی که دیدمت گذشت و تو هنوز برای من همون غول دریایی بی نظیری که کنار دریاچه صداش کردم!
۱-یه عالمه حرف دارم که دلم میخواد بنویسم اما همش عذاب وجدان دارم باید این امتحان زبان رو پاس کنم قبل از ورود این وروجک. جواب امتحان رو گذاشتم جلوم و هر از گاهی بهش یه نگاهی میاندازم برای اولین تجربه خیلی بد نیست اما باید دوباره ثبت نام کنم .
ا۲-این روزها خیلی دل تنگم و هیچ چیز نمیتونه جلوی اشکهام رو بگیره وقتی به یاد مامان و بابا میافتم .دعا کنید که بتونم چند ماهی بیارمشون اینجا و چند تا مشکلی که سر راهمه برداشته بشه والا من میمونم و یه بچه در بغل بدون هیچ تجربه ای و این تصویر برام یه کم ترسناکه.
۳-شنیده بودم که ملت وقتی حامله ان دلشون گوجه سبز میخوادو لواشک من که از این چیزا اینجا پیدا نمیکنم راه دیگه ای رو پیدا کردم به جای اینکه از چیزی خوشم بیاد از خیلی چیزا بدم میاد اونم به طرز عجیبی مثلا از بیرون بدم میاد پرده ها رو کشیدم و تو خونه حبس کردم خودم رو میدونم که اینجا شهر زیباییه و اگر لیاقت داشته باشم باید کلی از این زیباییها استفاده کنم اما چه کنم که نمیتونم اگر کسی راهی سراغ داره که من از این حالت دربیام بگه لطفا.
۴- بعد از ۲ سال با همخونه زندگی کردن و با شرایط ناجور ساختن بالاخره خونه زندگی دار شدیم و من بعد از اینهمه مدت شروع کردم به تلویزیون نگاه کردن هر روز ساعت ۲ پرستاران رو میبینم و جل الخالق که چه طور تو ایران به مدد دوبلورهای بی نظیر ایرانی قصه رو اینهمه عوض کردن و باز این سریال اینقدر جذابه.حالا بعدا در موردش مینویسم.
۵-برای نینی ۱۳۸ تا پمپرز(؟) یا نپی خریدم که تا ۵ کیلویی اندازه اش میشه حالا از یه نفر پرسیدم بچه ۲.۵ ماهه اش چند کیلوه؟گفت ۵.۵ کیلو پس نینی من میتونه اگر به اون اندازه تپلی باشه تا ۲.۵ ماهه گیش روزی..... وایسین حساب کنم ....فقط روزی تقریبا۱.۵ بار گلاب به روتون آره دیگه .
۶-از این به بعد بنده باید به شغل شریف شمردن دفعات گلاب به رویی آقا یا خانم و این جور مسائل حیاتی باشم و برای رسیدگی به مسائل جهانی دیگه کلا وقتی ندارم میرم قاطی مرغها حسابی الاالحساب قد قد.
۷-هفته دیگه میرم دکتر راستش رو بخواهید اینجا همینقدر برای زایمان انسان ارزش قائلند که برای سگ و گربه ها منعشان که نکنی میگن تو خونه خودت یه کاریش بکن کلا امر زایش براشون خیلی طبیعیه و از دکتر متخصص و این ادا اصولها خبری نیست شایدم میشه گفت هر کی سر جای خودشه و مثلا برای یک بچه به دنیا آوردن عادی ! کسی اجازه نداره پا شه براه پیش متخصص و من بسی وحشت دارم از این قضیه...
۸-براتون چند تا عکس از این دورو برها میذارم
۹-امروز هر چی تو ذهنم بود رو نوشتم تا دیگه ویر نوشتن دست از سرم برداره و بشینم سر درس
۱۰-چه جوری بعضیها ۱۳ تا مینویسن؟
۱۱- لابد اونها اینقدر زیاد نمینویسن
۱۲-شایدم خیلی حرف برا گفتن دارن و هر روز نمینویسن یا شایدم مثل ما دچار روزمره گی نوشتن نشدن و از تراوشات مغزی خودشون دارن استفاده میکنند
۱۳-دبدین شد ۱۳ تا ؟اصلا ملت ۱۳ تایی مینویسن یا ۱۰ تایی یکی نیست بگه تو رو چه به این حرفها تو برو نپی ها رو بشمر!
۱۴-ببخشید از لغت نپی استفاده شد چون اون یکیش هم فارسی نبود من اینو ترجیح دادم.
۱۵- دیدین من به جای ۱۳ تا ۱۵ تا نوشتم؟ میشه همین جوری تا n به توان بینهایت نوشت.
خونه ما بین دو تا خیابان اصلی شهر واقع شده که بیشتر مغازه ها و رستورانها توی همین خیابانها هستند و خوبه که اکثر اوقات شلوغه و اگر من کمی خوشبین باشم میتونم بوی زندگی رو ازش استشمام کنم .اولین جمعه شبی که میرسیم پابی که روبروی خونه است به شدت شلوغه صدای موسیقی نا آشنای مخصوص خودشون رو میشنوم و پشت پنجره میشینم و همراه جمعه شب ساکنان غریب این شهر میشم دخترها و پسرهای نوجوان هنوز تو خیابونها هستند و برام عجیبه که بیشتر دخترها با هم و پسرها با همند اتوبوسی که روش آرم کلیسای کاتولیک رو میشه دید داره به این جوونها چایی یا شایدم قهوه میده جمعه شب اینها مثل پنج شنبه شبهاهای ماست . حتما در دل این بچه ها هم شوقی موج میزنه از فردای تعطیلی . حتما داره به اینها هم خیلی خوش میگذره که با دوستهاشون شوخی کنند و سبکبال بخندند کاش میتونستم احساسی رو که دارند رو درک کنم .پنج شنبه های ما داستان غریبی بود سالها میرفتیم انجمن شعری که توی یک کتابخونه برگزار میشد اون موقعها من دبیرستانی بودم بعدها که انجمن بسته شدو بچه ها پراکنده پنج شنبه های ما خیلی پر بار نبود اما یک خیابان بوعلی بود که دو قسمت بود بوعلی بالایی و بوعلی پایینی ،که آرامگاه بوعلی این دو خیابون رو از وسط قطع کرده بود. هوا که رو به تاریکی میرفت میشد توی اون خیابون خیلیها رو دید خیابون موج میزد از جوونهایی که بی هدف این خیابون رو بالا و پایین میرفتند معمولا بوعلی بالایی محیط بهتری داشت و کلا کلاسش بالاتر بود حالا همین خیابون هم دو ور داشت یه ور شلوغ و یه ور خلوت .پسرها از ور شلوغ صد بار بالا و پایین میرفتند و براشون هم خیالی نبود که کسی بشمره که دفعه چندمه که دارن خیابون رو گز میکنند اما دخترها سعی میکردند که از طرف خلوت خیابون بیشتر تردد کنند نه کافه ای بود که کسی توش چایی قهوه ای بنوشه و مکالمه ای رد و بدل شه نه کار یا تفریح خاصی!چند تا کافی شاپی هم که بود معمولا خارج از توانایی پرداخت دانشجوهای آس و پاس بود .فقط چشمها بود که دو دو میزد برای یافتن کسی یا دوستی و متلکهایی که رد و بدل میشد و روابط خاصی که توی اون خیابون شکل میگرفت و همیشه آرامگاه بوعلی بود که میدرخشید در میان این جمعیت در زیر نور نارنجی نور افکنها با پرستوهایی که همیشه بالای این میدان نمایش زیبایی میدادند. این وسط از ما بهتران به جای اندیشیدن تدبیری برای پر کردن اوقات این همه جوان بخت برگشته که هی این خیابون رو متر میکردن ،فقط به فرستادن چند ماشین گشت قناعت میکردند که ناموس مردم بر باد نرود و این جماعت گشتی خود طرفدار پر و پا قرص دید زدن این نمایش بدیع بودندو گاه گاه هم متلکهایی را نثار دخترها میکردند و گاه قلع و قمع روسری رنگی و مانتو کوتاه و موهای عجیب و غریب پسرها. حتما الان هم همین قصه ادامه داره و دل جوونهای شهر ما به همین عصرهای پنج شنبه خوشه کاش میتونستم احساس اونها رو با این جوونهای پاب رو و شب گرد مقایسه کنم شاید خوشبختی دلهاشون به یک اندازه باشه کسی چه میدونه؟
بالاخره وصل شد امروز اومدن و بعد از کلی بحث و جدل که میگفتن مشکل از کامپیوتر شماست و به ما مربوط نیست با مداخله رئیس کلینیک همسر خان اومدن و درستش کردن .از خوشحالی میخواستم پسری رو که اومد درستش کرد و بغلش کنم هر چند تعجب هم نمیکرد چون متحیر به من که از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم نگاه میکرد !چهار روز بود که پای تلفن مشغول اجرا کردن دستورهای این آقا بودم و هیچ جوری وصل نمیشد وقتی هم اومد یه دقیقه طول نکشید که درستش کرد .دو میلی که الان فکر کنم شده سه یا چهار میلی حالا از رو اون کتابه نگاه میکنم دقیق میگم! خیلی روزهای بحرانی رو پشت سر گذاشت و فهمید اینترنت فرزند اول مامانشه و بدون اون مامانش رسما اینجا روانی میشه حالا من اینترنت دارم و از ترسم که قطع نشه همون جایی که کامپیوتربوده نگهش داشتم و تکونش نمیدم نکنه بلایی به سرش بیاد و دوباره قطع شه .خوشحالم و شاید شما دلیل اینهمه خوشحالی رو خیلی درک نکنید اگر میخواهید بدونید اینترنت چه معنی در زندگی من داره پا شید و برید یه جایی که هیچ آشنایی نباشه و تمام ارتباطتون با هر آنچه که براتون مهمه بشه این سیم تا معنیشو کاملا حس کنید از همه اونایی که اینروزها میومدم و میدیدم کلی حالم رو پرسیدن و به فکرم بودن ممنونم بازم شاید ندونید این پیغامهای ریزه میزه چه معنی اینروزها برای من داشته از گیل بانو -بهار -آرام -حمید - آرش- امیر- آقای مسعودی- افرا-مریم-روزنویس-نازنین-آقای حبیبی-مهدی طهوری-سینا و هر کسی که برام نوشته و من یادم رفته اسمش رو ممنونم .
مثل رادیو کویت شد برنامه ترانه های درخواستی روزهای جمعه یادش به خیر که ترانه درخواست میکردن و یه عالمه اسم میدادن و تقدیم میکردن !ولی من این اسمها رو دادم چون دوست داشتم که بدونین که قدر دان شمایی هستم که بهم انرژی میدین. خوب از این به بعد این سیم هست پس منهم هستم.
سلام فعلا از اینترنت خبری نیست اینجا خیلی بدون اینترنت سخت می گذره .اومدم شاید یه کار موقتی پیدا کنم و از خونه بزنم بیرون دعا کنید که یه کار خوب پیدا کنم . فعلا از این شهر اصلا خوشم نمیاد همه اینجا استرالیایی هستند و از مهاجر اصلا خبری نیست به همین خاطر بیشتر احساس غریبی میکنه آدم . هر جا میری تا سلام میدی میفهمن که خارجی هستی و همچین با دهن بار منتظر شنیدن کلمه بعدی بهت خیره میشن که دست و پات رو گم میکنی و به همین خاطر دیگه دلم نمیخواد بیرون برم و بچرخم البته امیدوارم که شرایط تغییر کنه فکر میکردم که این تغییر جا یه کمی برام بحران ایجاد کنه ولی این نیز بگذرد.
مرسی که میاین و بهم امیدواری میدید هر چند میدونم که خیلیها مشکلاتشون از من خیلی بیشتره و مسائل من واقعا ناچیزه .
الان قایمکی از یه جایی اینا رو مینویسم و کم مونده که بیان و بگن بسه دیگه پاشو برو فعلا سوراخ دعا رو پیدا کردم و اینترنت مجانی فعلا خداحافظ تا بیرونم نکردن!
سلام ما رسیدیم اما هنوز اینترنت نداریم و من مثل پشه ای که امشی خورده گیجم! نمیدونستم که به نت معتادم تازه فهمیدم. امروز همسر خان با نگرانی گفت حتما امروز برو کافی نت یاد بابای علی سنتوری افتادم که به پسرش تزریق کرد همسر ما هم باورش شده که من نمیتونم بدون اینترنت اینجا دوام بیارم. حالا اومدم کافی نت و حس میکنم که حالم بهتره ممنون از اینکه من نبودم سراغم رو گرفتید واقعا که شماها معرکه اید شاید میدونستید که من دلم براتون یه ذره شده و کلی بهتون عادت کردم اینترنت که وصل شه خبر میدم اینجا کافی تن خیلی گرونه ولی اگر وصل نشه باز میام .
راستی چند میلی هم خوبه ولی مامانش نه! تازه یادش افتاده که اصلا آماده نیست برای مامان شدن دچار یاس فلسفی شدم و کلی دلم شور میزنه چراشو نمیدونم !
love you all
به فارسیش یه جوریه اینگلیشش بهتره همین جمله بالا رو میگم.