در گذشته پلاس شده ام
کتابی و یک لیوان چای داغ و خرمایی که طعم صابون دارد
و تا آخر شب صدای من و نجوای من و نگاه من
ودر هر نگاه در این آینه وحشی لامروت
انگاری که یک سال پیر تر میشوم
کاش دیوارها سخن میگفتن
و پنجره ها نیز
تنهاییم را میبینی؟
خیال میکنم که شاعرشده ام!
امروز پاییز آمدبرگهای چناری که کنار پارک روی زمین ریخته بودندآمدنش را به من خبر دادند شاید شما ندانید اما چنارها با احساس ترین درختان جهانند اینجا در کنار این همه درخت بی عار که نه پاییز سرشان میشود و نه بهار و همیشه سبزند، مثل همان درختهای پلاستیکی که مردم در خانه هایشان میزارند که بی عارند و همیشه سبز ،چنارها سر موقع پاییز را بو میکشند و زرد و گریان میشوند و برگهایشان میریزد امروز آفتاب هم پاییزی بود نه از آن آفتابهایی که خیره و سمجند و هیچ جوری از دستشان خلاص نمیشوی از ان افتابهایی که خجالتی هستند و مهربان از همانهایی که مثل خورشید خانمهای خودمان که روی تنگها میکشند، ابروهای پیوندی دارند و لبهای غنچه و اصلا قصد چزاندنت را ندارند و نوک دماغت را قلقلک میدهند و به آرامی روی دستهایت میتابند .داشتم از چنارها برایتان میگفتم که با آمدن بهار طنازی میکنند و با پاییز همسرایی و آفتاب کم رنگی که همراهشان میشود و بادی که برگها را غربال میکند و بارانی که کمی به برگهای روی زمین نم میزند که بوی پاییز بدهند و این گروه چند نفره کارشان اصلا به گلها نیست که تاره غنچه کرده اند و درختهایی که هنوز سبز مانده اند و به پاییز دهن کجی میکنند .این وسط منهم کارم به دخترانی که دامنهای کوتاه دارند و تابهای تابستانی نیست منهم با چنارها و باد باران و آفتاب هم داستان میشوم لرز میکنم ،دلم میگیرد،لباس گرم میپوشم و هی عطسه میزنم ،
پاییز آمد.
دلم آش بادمجان میخواهد و آجیل زمستانی و بوی سرکه و ترشی هفت لشکر ،جای مامان خالی که با اولین باد پاییزی بساط ترشی اش را توی حیاط پهن کند.
دلم صدای زنگ مدرسه میخواهد و روپوش پلیسه خاکستری و بوی کتاب نو دلم خیلی چیزها میخواهد اما به عطسه بسنده میکنم
هاپچی!
به خیابان میروم بی هدف، بی اختیار دلم هوای ویراژ دادن در این خیابانهای غریب رو کرده به دنبال گم شده ای شاید به دنبال خیابانی که تمام سالهای مدرسه رو ازش بالا و پایین رفتیم، به دنبال چهار راهی شاید که شاهد انتظارهایمان بود یا جای پاهایمان که روی برف میماند و سال به سال بزرگتر میشد در این خیابانهای غریب به دنبال شباهتی بودم که مرا بازگرداند به روزهای رفته ام به آن خیابان پر از لحظه های ناب به آن رهگذرهایی که گاه خسته بودند و گاه شاد و درختهایی که سالها شاهد قد کشیدنمان بودند راستی من با آنها وداع نکرده آمدم!
ما دیروز رفتیم که به سلامتی بعد از عمری یک ماشین درست درمون بخریم که هم بوق داشته باشه و هم صندلی !خلاصه بعد از روزها گشتن در اینترنت و از این نمایشگاه به اون نمایشگاه رفتن بالاخره یک اتول دلخواه آقای همسر پیدا کردیم چون برای من که خیلی فرقی نداره سوار چی بشم و درشکه و لامبورگینی رو از هم تشخیص نمیدم و تنها توجهم به مدل ماشین در ۶-۷ سالگیم بود که با پسر خاله هام کارت بازی میکردیم که روش عکس ماشین داشتو اینها! دیشب رفتیم که عروس خانم رو زیارتشون کنیم از نزدیک ،فروشنده یه آقای ایرلندی بود و خیلی جدی و تلاشهای ما برای کاهیدن قیمت و چانه زنی به هیچ جایی نرسید من که انگار دنبال سر نخ جنایت بودم همش فکر میکردم که داره ماشین رو به ما قالب میکنه و سئوال پشت سئوال خلاصه دل و جگر اتول نازنین رو بیرون ریختیم و ده بگرد دنبال سر نخ. طرف تعجب کرده بود ازاین خانم مارپل بازیها و اینکه ما چه قدر مته به خشخاش میزاریم ما هم که خوب تو ایران بدون کارشناس از در نمایشگاه ماشین رد نمیشدیم از ترس اینکه گنجشک رو جای قناری بهمون قالب نکنند.خلاصه از دیشب به هر کسی که حداکثر ارتباطش با اتول گواهینامش بوده هم زنگ زدیم تا اطلاعات جمع کنیم و تحقیقات همچنان ادامه داره. من همش به این فکر میکنم که چرا نمیتونیم به هیچ کس اعتماد کنیم ماها که دروغگو نبودیم ، چقدر دروغ شنیدیم و چند بار در عمرمون از اعتماد به دیگران لطمه خوردیم که اینچنین از گزیده شدن هراس داریم!!
جای عید خالی نباشه !
بعد از ۱۳ روز تعطیلی کلاس و درس و کار چطوره؟
این روزها بازار وبلاگها کمی از رونق افتاده خوشحالم که همه این روزها سرشون شلوغه و امیدوارم کسی تو این روزهای عید اسیر گرفتاری نباشه و همه اونایی که چند روزیه در وبلاگهاشون رو بستن مشغول دیدو بازدید و تناول آجیل و میوه باشند و دیدن فیلم و تا لنگ ظهر خوابیدن و بی دعوت خونه بقیه خراب شدن و سفر و ..... . در راستای هم ذات پنداری ما هم گشتیم و گشتیم و یکی رو پیدا کردیم که امشب بریم عید دیدنی از خودم تعجب میکنم منی که همیشه از عید بازی فراری بودم دلم لک زده برای مهمونی بازی جالا شمایی که اینجا سر میزنید دعا کنید که میزبان ما امشب خونه باشه و ما حسرت به دل نمونیم امسال!
وارد کلاس میشوم یک ردیف زن محجبه بعضی با پوشیه فقط چشمهایشان معلوم است حول (هول؟)میکنم از دیدنشان زیر لب به طالبان لعنت میفرستم
رو به روت (معلمم)میگویم امروز چه خبر شده چرا امروز او به جای السی آمده با لبخند میگوید که امروز سه شنبه است و من یکروز از زندگی عقبم زیر لب چیزی میگویم از آنها که وقتی خیط(خیت؟) میشوی میگویی
دختر ایرانی جدید همکلاسیم را نادیده میگیرم خودم را به خریت میزنم که انگار من نمیفهمم که تو ایرانی هستی و به من چه که هستی زیر لب میگویم حالا ایرانی هست که هست !
چشمک جانانه ای از فریدا دریافت میکنم این آشنا در میان این همه زنان نقاب دار دلم را گرم میکند با حرکت لب میگوید هپی نیو یر خوشم میاید بعد از کلاس قبل از اینکه دختر ایرانی دستگیرم کند اول از همه از کلاس میزنم بیرون با فریدا شیر کاکائو میخورم کمی آرام میشوم
کارل را میبینم با فنجان قهوه روبرویم سبز میشود دخترک ایرانی را بهم نشان میدهد میگوید لیلا ببین این دختر منه دخترک با دیدن من اخم میکند اصلا خوشحال نمیشود درکش میکنم کارل توضیح میدهد که لیلا قرار است مترجم ما باشد میگوید باید یکروز با هم نهار بخوریم اما حالش خوب نیست باید قلبش را عمل کند دلم پر از غم میشود .
کلاس تمام شده فرار میکنم دختر ایرانی پشت سرم میاید به روی خودم نمیاورم اما سلام میکند و تا ایستگاه قطار توی اتوبوس ته و توی زندگیم را با سئوالهایش در میاورد میدانستم که اینطور میشود به فردا فکر میکنم که باید از دستش فرار کنم نمیدانم چرا از او بیزارم!