شاید آغاز سفرمان همان نگاه متعجبت بود در اولین روز دیدارمان وقتی که داشتی وسائل سفر رو آماده میکردی و من از بالای سرت سلامت کردم از من پرسیدی "این مانتو رو چه طوری تنت کردی؟؟"
شاید سفرمان از آنجا شروع شد که اولین آواز راخواندی :
گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد
نمیدانم از کدام لحظه آن سفر جادویی آغاز شدیم ؟یا در کدامین نگاه آن دریاچه نقره ای من و تو با هم ثبت شدیم ؟شاید در آن شیب تند آخرین گردنه بود وقتی که بر میگشتیم ، وقتی آخرین عکس یادگاری سفر را گرفتیم من و تو کنار هم ایستادیم و بعدها شاید همسفرانمان به این عکس نگاه کردند و به تقدیر ایمان آوردند. روزی رو به یاد میارم که از همراه شدنت با جمعمان آزرده بودم ندیده بودمت اما میدانستم که این غریبه دلم را آشوب میکند من اما تکلیفم با دلم روشن بود دلم تنها بود و این را خوب می دانستم ! اما در این غریبه شاید شیرینی کشف ناشناسی بود یا ترسی از اتفاقی تازه، میخواستم که آرام باشم میخواستم که در آن سفر با تمام روزهای خوش دانشجویی خداحافظی کنم میرفتم که آن روزهای طلایی را در آغوش بفشارم و با خاطره ای خوش با آن وداع کنم با آدمهایی که میدانستم هیچکدام همسفر زندگیم نخواهند بود.و تو اما آن نااشنایی بودی که نیامده آشنا شدی شاید دیگران از همان سئوال اول تو فهمیدند که چیزی هست جرقه ای شاید بین نگاه تو و دل من، شاید میخکوب شدن نگاهم را بر چشمهای پرسشگر و لبهای خندانت دیدند یا صدای ریزش ناگهانی قلبم را وقتی که به تو سلام کردم، تو همسفر زندگی من شدی این را دلم از نگاه اول میدانست شاید .
سفر ما آغاز شد تو از همان شب اول سفر دلم رو به بازی گرفتی با بی خیالی و شوخی بازی ساده ای رو شروع کردی ، به خوبی جمعی که دور آتش نشسته بودند رو به یاد دارم کوهستان بود ودریاچه ای بر فراز کوه و ما از غریبه ها بر حذر تو نوشیدنی رو که غریبه ای تعارف کرد راگرفتی من با غضب نگاهت کردم و تو گفتی که "همسرم اجازه نمیده که بخورم " غریبه پرسید کدومه ؟ تو به من اشاره کردی کسی در اون لحظه این شوخی رو باور نکرد مراسم خواستگاری تو به همین سادگی انجام شد تو توی اون سفر بازی خنده داری رو شروع کردی تو میگفتی و من با بی عاری پاسخ میدادم من جدی گرفتن این شوخی را ویرانی اون لحظات زیبای تکرار ناشدنی میدیدم و با پاسخهای بی خیال من ان جو سنگینی که میرفت ساخته بشه از بین رفت همه به این بازی خندیدند و من و تو شدیم چاشنی ان روزهای بی بازگشت و به همین سادگی و به زیبایی همون دریاچه نازنین تو شدی مهمان همیشگی دل من !
از اون روزها هفت سال گذشته هر چند که باور نمیتوان کرد که ما از اون روزها هفت سال بزرگتر شده ایم هفت سال گذشت و عشق ما هفت ساله شد
این هفتمین سالگرد با هم بودن ماست بیا به سلامتی هفت سالگیمان امشب شراب هفت ساله ای بنوشیم!
امروز گیدو مریضه تب داره گلوش درد داره حال سگ داره کسی هم نیست آبی تو گلوش بچکونه ، کجایی مامان من کجایی بابای من!
دیروز رفتیم یه عالمه میوه و آجیل و این چیزا خریدیم میخوایم عید بریم سفر همین دورو برها با دو تا از دوستان . به همین مناسبت عید هم ،شنبه رفتیم ۱۰۰ دلار ناقابل را خرج موهایمان کردیم دوست با ذوقمان عکسهای بیفور و افتری تهیه کردند که با دیدن این عکسها شما متوجه میشوید که بیفور ما بسی متمدنانه تر از افترمان بوده و حالا من ماندم و موهایی چون جودی ابوت نازنین قرمزه ته ها!
امروز فیلم کفاره رو دیدم دوستش داشتم ولی مردن سیسیلیا و روبین(اسمهاشون همینا بود؟) رسما گند زد به زندگیم و تنها چیزی که التیامم میداد این بود که چند روزی رو با هم زندگی کردن و ناکام نمردن ولی با باز بینی فیلم فهمیدم که اینطور نبوده اینه که حالم بدتر شد راستی قابل توجه بغضیها که دوست دارن خواهرکپی رایت رو استاد کنند یه سایتی آقای همسر کشف کرده باهاش فیلم توپ دانلود میکنه کیفیت فتیر، لیست بدید لطفا!
راستی من حناق گرفتم از اونجایی که من به قول همدانیها جیگیلدان ندارم یعنی زود همه چیم لو میره همه کسایی که منو میشناسن اینجارو میخونن خوب من هم بعضی وقتها خود سانسوری میکنم و چیز زیادی برای گفتن ندارم از یه طرف هم بهتر ،اینجوری کمتر روزمره مینویسم ها؟ نظر شما چی چیست (با لهجه اصفهانی لطفا)؟ البته منظورم شما نبودیدها دوست عزیز آشنا همین آقای همسرمون برا دنیا کافیه حالا خدا رو چه دیدید شاید آستانه تحملش رفت بالا!
با یه فتو بلاگ چطورید ؟ موافقید ؟ اسمشو بذارم بچه گیدو ؟چطوره؟
امروز صبح تو زنگ تفریح با بابک یکی از ایرانیهایی که همکلاسمه توی کافی شاپ نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که یه خانمی اومد طرفمون بابک رو میشناخت خودش رو به من معرفی کرد یکی از استادهای همین مرکز بود اسمش کارل بود تا نشست رفت سر اصل مطلب بدون هیچ حاشیه ای گفت که من سه تا دختر ایرانی تو کلاسم دارم اینها وضعیت بسیار وحشتناکی تو ایران داشتند تا اسم سه خواهر رو آورد یادم افتاد که چند وقت پیش من سه تا خواهر رو دیدم و حدس زدم ایرانی باشند و گل ،دختر افغانی هم کلاسم گفت که این دخترها پدرشون افغانیه ولی تو ایران به دنیا اومدن فهمیدم که داره راجع به اونها حرف میزنه خلاصه تعریف کرد که پدر اینها معتاد بوده اینها ۵ تا خواهر بودند ، پدر دختر شش ساله اش رو به یه مرد پیر افغانی فروخته و الان تو افغانستانه اما ظاهرا اون پول هم کفاف زندگی پدر رو نداده و شروع کرده به فروختن دخترها و خواهر بزرگتر نمیدونم از چه طریقی باخواهرها فرار میکنه و خودشون رو به UN میرسونند و اونها هم میفرستنشون به استرالیا الان هم اینجا وضعیت خوبی ندارند ، دولت سرپرستی خواهر کوچکتر رو که یازده سالشه به یه خانواده عرب داده و ظاهرا اونها هم خیلی دخترک رو آزارمیدن حالا کارل که ظاهرا تو یکی از سازمانهای بشر دوستانه کار میکنه میخواست ما بریم و بهش کمک کنیم و براش دقیقا ترجمه کنیم اونها چی میگن چون زبانشون خوب نیست و از یه جاهای قصه معلومه که دقیقا نتونستند به کارل بفهمونند که قضیه چی بوده در تمام این مدت به پهنای صورتش اشک ریخت و معلوم بود که چقدر روش تاثیر بدی گذاشته میخواست اینها رو سر و سامان بده و تلاش کنه خواهر کوچکتر رو از افغانستان خارج کنه.من و این آقای ایرانی متاثر شده بودیم ولی نه مثل کارل ما بارها این قصه رو شنیده بودیم . بغض خفه ای که گلوم رو گرفته بود نمیگذاشت که بهش بگم که این خواهرها جزو خوش شانس ترینها هستند و هر روزه دختران زیبا و حتی کودکان ایرانی دارند با پول کثیف معاوضه میشند همین اواخر یه گزارش توی سایت روز خونده بودم راجع به قاچاق دخترهای ایرانی . اون موقع نمیدونستم که همین جا دو قدم اونور تر دختری که همیشه با خواهرشه قربانی این فاجعه است شاید میترسه دوباره از دستشون بده خواهر بزرگتری که یکدم ازشون جدا نمیشه امیدوارم بشه بهشون کمک کرد .
یاد فیلم بادبادک باز افتادم یه جورایی شبیه اون قصه است کاش این دخترک هم بتونه نجات پیدا کنه کودک شش ساله ای که اسیر یه مرد وحشیه خدایا باورم نمیشه!
سحر دختر عربی که هم کلاسمه از بیروت اومده فرانسه بلده ۲۳ سالشه و دختر با شور و حالیه و شاد و خندان ،عشق فیلمه اونم از نوع بالیوودیش با شوهرش اینجا زندگی میکنه از اون مدلهایی که ازدواج میکنند و طرف اونور آبه و عروس خانم بدون هیچ زحمتی سوار اسب میشه و میاد اینور آب (حداقل اینطور به نظر میرسه ) .با اومدن فریدا به کلاس کافی بود که به چشمهای دختر عرب هنگامی که فریدا حرف میزنه نگاه کنی و نفرت رو ببینی که داره موج میزنه .بهم میگه چرا با فریدا حرف میزنی مگه تو مسلمون نیستی میگم جه ربطی داره ؟ میگه به ستاره تو گردنش نگاه کن این یعنی که به کشورش افتخار میکنه ، میگه یهودیها دشمن همه مسلمونها هستن میگه که ازش متنفره و.....
فریدا دختر اسرائیلی با چشمهای سبز مهربانش که با اولین برخورد اعتمادت رو جلب میکنه از اونهایی که میدونی دستهاشون امنه از اونهایی که بدون هیچ لاپوشونی از خودت و کشورت براش میگی و میدونی که همدرده و درد آشناست وقتی از مشکلات و نگرانیهات میگی به جای توصیه های حکیمانه و از موضع بالا به مسئله نگاه کردن فقط بهت اطمینان میده که میفهمه چی میگی و درکت میکنه این روزها که روزهای سختی بود برام، فریدا کم از بارم سبک نکرد و بغضهای فرو خرده ام رو باز کرد و بهم امیدواری داد اون برای من یه انسانه بی نظیره شاید سحر هم روزی این رو بفهمه که اون ستاره داوود فقط یه ستاره است مثل صلیب مثل کعبه یه نماده و بس . بدونه که اون یه انسانه بیگناهه و هیچ سهمی در جنایتهای غزه نداره ،فریدا بهم میگه که این دختر عرب ترجیح میده که تو چشمهاش نگاه نکنه میگه که این حس آزارش میده نمیدونم زخمهای کدومشون عمیقتره!
در یک جمعه شب بهاری شاید هم پاییزی به وقت گمشده این دیار که میدانم هیچ تصوری از بزرگی آن نداری حدود ساعتهای ۱۲شب به دنیا آمدی تو چهارمین فرشته ای هستی که در خانواده ما به دنیا آمدی تو جوجه نوک طلایی ، مثل اون دو تای دیگه . زن کوچکی که در روز زن پا به این دنیا گذاشتی تا معجزه دیگری باشی .خوش امدی عزیزک نازنینم به دیاری که در روز زنش به زنان قدر زیادی نگذاشتند و به پاس شعور بی نظیرشان کلاه از سر بر نداشتند. میدانم که تو خیلی کوچکتر از آنی که بفهمی که تحقیر خشونت و نابرابری چیست.میدانم که امدی تا با چشمهای قشنگت از دیدن زیباییهای زندگی لذت ببری و خبر از رنج مادرانت نداری ،بخواب کودک دلبندم و بدان که دختران و زنان زیادی به خاطر تو و برای فردای روشن تو با سیاهیها میجنگند ،بدان که آنان جز به تو نمی اندیشند و جز برای تو درد نمیکشند بخواب و تا میتوانی خوابهای خوش ببین که زنان سرزمینت آزاده ترین زنان جهانند و هیچ باد ستمگری قادر به خاموش کردن این شمع های روشن نیست بخواب که آنان برای فردای تو در اسارت و رنجند و در خلوت شبهای تنهاییشان برایت لالایی میگویند و کمتر کودکی در جهان مادرانی به این مهربانی داشته است .
بخواب نازنینم
روز جهانی زن و تولد نوک طلای ما مبارک ...
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
.
.
.
.
و
کسی سراغ نداره؟
خسته از سر کلاس اومدم با صدای زنگ تلفن از خواب میپرم فکر میکنم که باباست که طبق معمول ساعت ۲ زنگ میزنه، گوشی رو بر میدارم یک مرد هندی با اون لهجه غلیظ و افتضاح به توان ۲ شروع میکنه به گفتن یه چیزایی منم که همینطوری تو بیداری نمیفهمم اینا چی میگن چه برسه حالا که نیمه خوابم .خلاصه طرف گفت من بهت یه offer میدم که بتونی یک ساعت با ایران مجانی حرف بزنی و منم که به این کلمه free حسسسساس ! خلاصه هر چی طرف گفت گفتم باشه اون هی حرف زد و منم در راستای اینکه میگن مفت باشه کوفت باشه بدون اینکه بفهمم طرف چی برا خودش بلغور میکنه با همش موافقت کردم و از شماره بیمه و شماره شناسنامه گرفته تا شماره چیزای دیگه رو تقدیم آقا کردم حالا همسر جان اومده خونه و من که انگار فتح خیبر کردم با آب و تاب از شاهکار جدیدم براش میگم که از این به بعد شما میتوانید با ایران ماهی یک ساعت مجانی حرف بزنید و حالش رو ببرید که میبینم رنگ از رخش میپره :که مگه من به تو نگفتم که اینجا چیزی به نام verbal agreement(توافق زبانی) هست که حرفهات رو ضبط میکنن و ارزش قانونی داره و با تو قرارداد میبندند و می تونن plan تلفن و اینترنت رو که با یک شرکت هستش رو عوض کنند(البته فقط در مورد مخابرات نیست و هر شرکتی میتونه اینطوری سر مردم رو شیره بماله). من یکهو یادم میافته و دیگه کار از کار گذشته و تا ۱۰ روز دیگه تلفن و اینترنت قطع گشته و ما طرف قرارداد یک شرکت دیگه خواهیم شد که اصلا معلوم نیست چی هست چه بسا که قرارداد ۲ ساله باشه و اگر بزنیم زیرش باید کلی جریمه بدیم و من گوشی تلفن به دست یک ساعت مجانی با ایران حرف خواهم زد و به روان هر چی هندی و خواهر و مادرشونه درود فراوان خواهم فرستاد.
کاش شما میتونستید تصور کنید که من چقدر از قطعی اینترنت وحشت دارم اینجا همه زندگیمه اینترنت.
این بوی عیده که میاد گاه به گاه با خاطره ای زود گذر و سریع مثل یه جرقه آنی. مهم نیست که بزرگ شدی و قیافه ات جدی شده ،مهم نیست که چقدر روزها و شبها گذشتن و کنتورت هی داره برات شماره می اندازه ،مهم نیست که کجای این دنیای گل و گشادی ، یا تا به حال چند تا عید دیدی کافیه چشمهات رو ببندی و کفشهای صورتی صدفی رو که مامانت از سپه سالار خریده بود رو با جزئیات و با بوی نو چرمش به یاد بیاری حتی شاید همون طوری دلت بریزه از شوق پوشیدنشون.
هر روز صبح با کرختی خودم رو جمع جور میکنم به خود تنبلم تلنگر میزنم باهاش دعوا میکنم قربون صدقه اش میرم بهش قولهای خوب میدم تا پاشه راهش رو بگیره بره سر کلاس .تا از خونه میام بیرون اتوبوس رو میبینم که از سر چهار راه رد میشه اگر کارت هفته گی که مثل شاه کلید هم در اتوبوس رو باز میکنه هم قطار رو نداشته باشم باید بلیط بخرم و اکثر مواقع هم که تو کیفم خبری از پول نیست این کارتهای اعتباری هم که به کفر ابلیس نمیارزن پس باید پیاده برم تا عابر بانکی پیدا کنم و پول بگیرم. خلاصه غر زنان و نک و نک کنان سوار اتوبوس و بعد ترن میشم وبعد از نیم ساعتی میرسم وسط شهر که ایستگاهcentral باشه و هنوز نیم ساعتی مونده تا برسم به کلاس.
تمام مشقتی! که تا اونجا کشیدم رو با رسیدن به محوطه جلوی ایستگاه فراموش میکنم. محوطه ای دایره مانند با چند تا کافی شاپ یک مغازه گل فروشی و چند تا مغازه دیگه. میزهای فلزی جلوی کافی شاپها چیده شدن کارگرهای خسته با اونیفورمهای یک مدل خط آهن با صورتهای نیم سوخته از آفتاب روی صندلیها لم داده اند. زنی بدون نگرانی از نگاهها تو سر و کول همکارهاش میزنه و از ته دل میخنده پیرمردی اونور ساز دهنی میزنه و هر از گاهی باصدای سکه ای که تو کلاهش میافته نفس تازه میکنه. کافیه اطرافتو نگاه کنی تا تمام جهان رو ببینی چینیها که همه جا دیده میشن زنان عرب با روبنده های سفت و سختشون افریقاییها با قدهای بلند و چهره های مهربان استرالیاییها که تا بهشون نگاه کنی یه لبخند مهمونت میکنن و کمتربراشون مهمه که تو مهاجری و غریبه.
دلت میخواد وسائلت رو بزاری رو زمین تمام کارهای تمام نشدنی دنیا رو فراموش کنی روی یکی از صندلیها لم بدی و با بخار گنگ و رقصان قهوه ات پرواز کنی به شهرت که آرزو داشتی این شکلی بود پر از صلح و بی خیالی و مردمی که از سیاست چیز زیادی نمیدونن تا سرشار از لذت سر کشیدن فنجانهای قهوه باشن !
میلهای بافتنی مون رو با گلوله های رنگی کاموا بر میداشتیم و میرفتیم ته کلاس اونجایی که شهر فرنگ بود ساعتهای طرح کاد.از عکسهای بچه گیهامون با آب دماغ آویزون بگیر تا عکسهای مدل به مدل عروسی و ختنه سوران و جشن تولد و حموم زایمان وغیره زنگهای طرح کاد رشته ریاضی زنگ قصه بود رمانهای ممنوع عشقهای خیالی دخترا به پسرهایی که فکر میکردند عاشقشون هستن ردو بدل کردن اطلاعات بالای هجده سال به ترک دیوار خندیدن و گفتن از همه جا و شنیدن از همه چیز. اما میون اونهمه عکسهای داداش فیروزه یه چیز دیگه ای بود دریچه ای بود به سوی جهان پر بود از درخشش و رنگ و خوشبختی ...
محسن با لبخند در کنار دریاچه میشیگان محسن با لبخند در لاس و گاس محسن با لبخند در آغوش همسر محسن با لبخند در حال لمبوندن مک دونالد محسن غرق در رنگ و خوشبختی...
به عکسهای خودم نگاه میکنم لیلا با لبخند در کنار اوپرا هاوس لیلا با لبخند در کنار اقیانوس لیلا با لبخند در آغوش همسر لیلا با لبخند لیلا با لبخند لیلا با لبخند غرق در رنگ و خوشبختی...
حالامیفهمم که محسن هرگز از لحظه های ترسش از تنهاییهاش از غصه هاش از کابوسهای شبانه اش از رنجها و دردهاش تصویری نگرفته بود اون برای ما یه دنیای خیالی به دور از هر ملالی نقاشی کرده بود آدمها کمتر دوربینشون رو وقتی که دارن از غصه دق میکنن از گنجه بیرون میارن!