تبليغاتX
سرگذشت یک گیدو
 

      بهش میگم منو برا چی دوست داری؟

     میگه به این خاطر که من هیچ کس رو به غیر از تو ندارم

     میگم آخه اینم شد دلیل؟اینجوری که هر کسی میتونه بیاد جای منو بگیره!

     میگم من دوست دارم منو به خاطر خودم دوست داشته باشی

     خیلی جدی و بدون شوخی میگه:پس باید یه کم اخلاقتو خوب کنی!

 


    پ.ن ۱ : و من از دیروز هر وقت به یاد این حرفش میافتام نمیتونم جلوی ختده بی اختیارم رو بگیرم

    پ ن ۲:ولی من میفهمم برا چی دوستش دارم به خاطر همین حرفها و کارهاش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:32  توسط لیلا  | 

امشب شب تعطیلی بود دلم نمیخواست زود بخوابم روی یکی از فیلمهای جدید سایت کلیک کردم با دیدن نام رخشان بنی اعتماد عزمم برای بیدار ماندن و دیدن مستند روزگار ما جزم شد با باران کوثری عزیز و چند تا از هم سن و سالهاش که برای انتخابات دوره دوم خاتمی تبلیغ میکردند به کوچه ها و خیابانها رفتم به روزهای ارزشمند دانشجویی چانه زدنها با مردم کوچه و خیابان و گفتن از آزادی و برابری  از رو نرفتن با نگاههای سرد و دویدن و دویدن  !

با پیدا شدن رد پای زنهایی که برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید شده بودند و مصاحبه با چند تن از این کاندیداها قصه پر درد زندگی زنهایی آغاز شد که اکثرا از خانواده های کم درامد هستند و از شرایط سخت زندگی به تنگ آمده اند و به امید رساندن حرفهاشان به گوش آنکه باید بشنود نا امیدانه کاندید شده اند. کارگردان همراه یکی از این زنان رد صلاحیت شده میشود که با مادر نابینا و دخترش زینب در یکی از محلات پایین شهر تهران زندگی میکند .صاحبخانه عذرشان را با شرمندگی خواسته چرا که باید خانه را برای ورود نوعروسش آماده کندو ماییم و شرح جستجوی این زن جوان با دویست هزار تومان نقدینگی و ماهیانه سی هزار تومان حقوق و هزینه های کمر شکن زندگی!

رخشان بنی اعتماد عزیز میدانم که شاید هرگز خواننده این صفحه نباشی اما کاش میدانستی که چگونه تماشاگرت ویران میشود از دیدن این واقعیتهای تلخی که به تصویر کشیدی از امیدی که در چهره زنان جوانمان تبدیل به یاس و شکست میشود از لمس دستان ناتوانش وقتی که توان پرداخت هزینه هایش را نداردو سر پناهی برای شب را به صبح رساندن از لحظه ای که بانوی قصه ات در هجوم بی امان مشکلات خرد میشود و حتی دیگر به صندوق رای هم نمیرسد تا به نجات دهنده ای رای دهد کاش میدانستم که او این روزها چه میکند؟ او که پس از آنهمه جستجو وقتی آشیانه ای یافت تا بتواند دمی در پناهش آرام گیرد کارش را از دست داد و شما چه هنرمندانه از دریچه لنزهای دوربینت طعم تلخ اشکهایش را به ما چشانیدی انگاری که رنجهای او را  هرگز پایانی نیست  !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط لیلا  | 

    

 

         

آقای همسر دیشب شب خوبی بود مرسی که ما را مورد التفات ملوکانه قرار دادید و با شام ایرانی و خارجیتان سیل محبتتان را به سوی ما روانه کردید از شال اهداییتان امروز بهره برداری شد و بسیار گرمالو تشریف داشتند . فقط گفتن یک نکته لازم به ذکر میباشد و آنهم اینست که زین پس پیش از برگزاری هر گونه مراسم لاو ترکاندنی لطفا از۲۴ سا عت قبل از شروع مراسم خانه را ترک نموده در ساعت مقرر به منزل مراجعه نمایید تا از بروز هر گونه اختلاف نظری از غنی سازی اورانیوم گرفته تا انتخابات آمریکاو غیره ممانعت به عمل آید!

با تقدیم عشق

گیدورا


راستی عکس هدیه تان را میگذارم اینجا جهت فرهنگ سازی !

از آوردن نام مناسبت دیشب هم خودداری میکنم تا خدای ناکرده خوانندگان عزیز تصور نکنند که ما در اینجا دچار جو زده گی شده ایم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط لیلا  | 

دوستان عزیز طی یک عملیات ناجوانمردانه کلا وبلاگ قبلی بنده منفجر شد و هر آنچه که را که در حد توان بود بی سرو ته و آش و لاش به اینجا منتقل نمودیم تا زین پس مواظب رفتار و حرکات خود باشیم!

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:19  توسط لیلا  | 

مادر بزرگ

                مادر بزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

 آن نظر بند سبز را که در کودکی

                  بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

 دستم به دست دوست ماند                  

                  پایم به پای راه رفت

 من چشم خورده ام

                  من چشم خورده ام

   من ذره ذره

از دست رفته ام

                در روز روز زندگانیم

پ.ن:این عکس مادربزرگمه امروز با ایمیل به دستم رسید و من چند لحظه چهره اش رو به یاد نیاوردم نگاهش پر معناست شاید فقط برای من!


 شعر از زنده یاد حسین پناهی است که اخیرابازی درخشانی داشته اند در سریال روزگار غریب

باز هم شاید شعر رو درست به یاد نیاورده باشم اگر اشتباهی توش هست برام بنویسید لطفا.

 

(داتیز تو حتما شعر رو داری برام بفرستیش ممنون میشم)

|+| نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 23 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:57  توسط لیلا  | 

در دو سوی یک بستر بی انتها که دستهایمان  هرگز به هم نمیرسند

من و تو

که دور میشویم هر روز ه روز

 

حرفهایم فریاد میشوند در فضای غریب این اتاق خالی

و همنشینان ابدیم خواهند بود دیوارها و آینه های بی رحم روبرو

 که شکستنم را به رخ بکشند.

 

قطار سوت میکشدو با سرعت سرسام آورش هر روز

 خورد شدن استخوانهایم را در هجوم پیکر سنگینش به یاد میآورد

تا دیگر من نباشم و دیوار و دیوار

من نباشم و آینه و آینه

و تو باشی این سوی بستر و آن سوی آن هیچ.

 

|+| نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 18 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:55  توسط لیلا  | 

با صدای تلفن از خواب میپرم قلبم میزند تند ه تند ه تند گوشی را بر میدارم صدای مردی:اکسکیوزمی مادام ...... به آینه نگاه میکنم زردم زرده زرد دیشب گفت زیر چشمهایم هم گود افتاده و مرگ باز مرگ سایه تلخ خودش را بر ذهنم میافکند اگر مرگ نبود شاید با ضربان وحشی قلبم ریتم میگرفتم میرقصیدم و با صدایش چرخ میزدم و میشمردم تعداد انقباضهای عاصی اش را !

باخود فکر میکنم که باید بروم دکتر باید جلوی مردنم را بگیرم تا دیر نشده باید کاری کرد اما میدانم که بی نشانه خواهد آمد بی صدا این نا مردی است

دیشب خواب میدیدم سودابه مرده اون رو توی تابوت مجللی گذاشتن و داره با من حرف میزنه ترسیده بودم شاید اون هم امشب خواب مرگ من رو ببینه به تلافی 

|+| نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 16 بهمن1386
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:54  توسط لیلا  | 

 
حکایت بارانی بیقرار است

اینگونه که من

 دوستت میدارم

شوریده وارو پریشان باریدن

بر خزه هاو خیزابها

و به پرچین باغ بسته دری سر نهادن

 و تو را به یاد آوردن

چون شوری در دل که همواره فراموش میشود

حکایت بارانی بیقرار است

اینگونه که من

دوستت میدارم

.

.

.

این شعر همیشه تو روزهای بارونی به یادم میاد فکر کنم مال شمس لنگرودی باشه شایدم همش یادم نیست هر کی یادشه بگه درست نوشتمش یا نه؟

 

|+| نوشته شده توسط لیلا در جمعه 12 بهمن1386
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:54  توسط لیلا  | 

غلت میزنه دستهای کوچیکش رو جلوی چشمهاش میگیره چشمهاش چپ میشه داره دستهاش رو کشف میکنه صدای ملچ مولوچ میاد پاهاش رو توی دهنش کرده و با لذت میخوره الان داره گریه میکنه...نه حوصله گریه رو ندارم میتونم بوی شیری که زیر گلوش ریخته رو کاملا حس کنم صورتش رو کاملا به یاد نمیارم ولی تصویر چشمهاش برام واضحه مثل دو تا بادوم همیشه من و اون با هم تنهاییم هیچ کس دیگه ای با ما نیست شاید به این خاطر که کسی دوستمون نداره شایدم به عشق ما حسودیشون میشه خوبیش اینه که هرگز بزرگ نمیشه سالهاست که همینطوری کوچولو مونده شاید چون مامان تنبلی داره بزرگ شه که چی بشه هی بره مدرسه هی درس بخونه ازدواج کنه زور بگه زور بشنوه پسره یا دختر ؟نمیدونم شاید بهتره که پسر باشه اینجوری دنیا براش راحت تر میگذره زن که باشی همش باید بجنگی برای همه چی شاید به خاطر همینه که مردها رو میفرستن سربازی چون میدونند زنها هر روز در حال مبارزه اند ولی تو که نیستی هر چی دوست داری باش پسر یا دختر هر چی عشقته !بغلش میکنم خوابش برده انگشتش رو میمکه لبخند میزنه داره خواب میبینه شاید خواب منو !نمیدونم تا حالا هیچ مردی رویای داشتن یه نوزاد رو دیده ...

|+| نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 9 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:53  توسط لیلا  | 

سوار قطار میشم  جمعیتی که صبح زود دارن میرن سر کار بعضیهاشون نشستن و بقیه ایستادن. از تو شلوغی به زور خودمو به طبقه پایین ترن میرسونم تا جایی رو که قبل از سوار شدن از تو پنجره شکار کردم رو بگیرم خلاصه به صندلی میرسم و میشینم و شروع میکنم مردم رو دید زدن چرا که اصولا غور کردن در حالات مردم جزو تفریحات شنیع بنده است و جناب همسر از این کار بنده سالهاست که به ستوه آمده اند اول از همه میرم سراغ دختر و پسری که مشغول اعمال منافی عفت هستندبرای مایی که تو مملکتمون زن و شوهر ها در حضور جمع باید وانمود کنند خواهر برادرن خوب طبیعیه که ابراز محبت دو نفر اونم در ترن موضوع جالبی برای فضولیه بعد توجه ام جلب میشه به یه زن آسیایی که داره با یه خانم پیر استرالیایی حرف می زنه و زار زار گریه میکنه هواسم رو جمع میکنم چیزی سر در نمی یارم داره راجع به مادرش یه چیزایی میگه که حتما به رحمت خدا رفته همینطوری مشغول قوی کردن listening ام هستم که یه دختر کوچولو با موهای طلایی دامن سفیدو تاپ صورتی می یادو ازم اجازه میگیره که کنارم بشینه یه کتاب قطور هم دستشه یه چیزی تو مایه های مفاتیح خودمون به نظر می یاد ۸-۹ سالش باشه پشت سرش یه پسر با همون موها ولی کم سنو سال تر از دختر می یادو اونطرفتر می شینه پسر یه کتاب پر از عکس دستشه تا میشینه شروع میکنه به خوندن به دختر نگاه میکنم صفحه سی صدو خورده ای رو باز میکنه و بدون توجه به اطرافش غرق خوندن میشه به بالای صفحه نگاه میکنم هری پاتر میخونه منم باهاش چند خطی رو همراهی میکنم چند دقیقه بعد به یه ایستگاه که میرسیم مادرشون از بالای پله ها صداشون میکنه پیاده میشن اما هنوز سرشون تو کتابه  دوباره به اطرافم نگاه میکنم به جز اون دو تا عاشق که همچنان مشغولن و اون خانومهایی که گریه میکنن همه سرهاشون پایینه دارن مطالعه میکنن  به بیرون نگاه میکنم به آفتابی که از پشت سقفهای قرمز شیروانی اونور رودخونه داره بالا میاد و  به قطاری فکر میکنم که هر روز از روی پل رد میشه و تو ذهنش هزار تا قصه داره از قصه هایی که مسافرهاش میخونن...

|+| نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 11 بهمن1386  |
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:53  توسط لیلا  | 

خسته ای از ادامه از شروع یادمه دوست داشتی دنیارو ببینی؟راه بیافتی از کوهها و در یاچه ها بگذری با آدمهای جدید آشنا بشی؟پس چی شد اون همه شوق شاید این یه سفر نبود یه دفعه افتادی ته دنیا آره اینجا ته دنیاست و تو یه کشتی هستی که راهت رو گم کردی باید اینجا لنگر بیاندازی شاید دیگه هیچ وقت راه برگشت رو به خونت پیدا نکنی. این بغض خفه چیه که ته گلوت هی بزرگتر میشه شاید بشه یه حباب حتی بزرگتر از خودت و هرگز نترکه!از این مسابقه حالت بهم میخوره همه در حالی که نفس نفس میزنن بهم میخورن و فقط تویی که کنار ایستادی دلت میخواد چمدونات رو زمین بذاری به یکی تکیه بدی نفسی تازه کنی و نگران قطارت نباشی که داره میره.دلت یه رفیق میخواد یه حافظ یه فال خوب که نوید رسیدن میده دلت اون عصر تابستون رو میخواد اون دوستی که بدون هیچ بهانه ای در خونتون رو زد تا تو رو مهمون غزلیات شمس کنه تو فکر کردی اون دیوونست اما نبود اون مثل امروز تو خسته بود خسته از عاقل بودن خسته از مسابقه های بیهوده آخرشم زد زیر همه چی انصراف دادو از دور خارج شد هنوز هم تو فکر میکنی دیوونه بود شاید اونهم دیگه هرگز در هیچ خونه ای رو نزده که براشون مولانا بخونه...

|+| نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه 8 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:52  توسط لیلا  | 

اتاق تاریکه مانیتور رو خم میکنم روی کیبورد شاید بتونم حروف رو ببینم صدای نفس کشیدنش منظم شده یعنی خوابش عمیق شده پس صدای تایپ کردن من بیدارش نمیکنه با خودم فکر میکنم وقتی خوابه بیشتر دوستش دارم بهم میگه چراغ رو خاموش کن بزار بخوابم میگم من یه عالمه writing دارم که باید بنویسم میدونم دنبال بهانه هستم که خودم رو قانع کنم که چون شرایط محیا نبوده مشقام رو ننوشتم که عذاب وجدان نگیرم. میرم تو یکی از شبهای زمستونی سرد شاید دبیرستانیم شایدم راهنمایی اوووووووووم ..ولی دبیرستانیم .فردا امتحان دارم طبق معمول هنوز کتاب تموم نشده دارم با روناک تلفنی حرف میزنم شاید اونروز دو یا سومین باری باشه که با هم حرف میزنیم روناک دوست صمیمی دوران دبیرستانمه میگه داره دوره میکنه میگم من هنوز تموم نکردم باید شب بیدار بمونم شب بیداری همیشه برای من مساوی بوده با اضطراب. تازه سریال هم داره شاید جنگجویان کوهستانه شایدم هانیکو تو این گیرو دار برق میره بابا چراغ توری گازی رو روشن میکنه مامان انار میاره همه دور هم زیر چراغ جمع میشیم شاید خواهرم از بیمارستان حرف میزنه یا بابا از شوخیهایی که با همکاراش کرده شایدم مامان از خاله هام میگه حتما یکیشون باز یه حرفی زده برادرم حتما طبق معمول خونه نیست اگرم بوده اونقدر گنده دماغ و خوش اخلاق بود بعید میدونم پیش ما بود خواهر کوچیکم چی کار میکنه ؟اون از من کوچیکتر بود حتما یا خوابه یا به ماها گوش  میده من امتحان رو فراموش میکنم آرزو میکنم برق نیاد تا من بدون عذاب وجدان بخوابم  چقدر دوست داشتم این لحظه ها کش بیاد اصلا هرگز برق نیاد اون شب تا ابد طول بکشه اون لحظه های پر از امنیت در کنار بابا و مامان و ما بچه ها همه با هم اما اون شب گذشت امتحان منم حتما ختم به خیر شد.بازم اتاق تاریکه . تاریکی امشب با اون شب خیلی فرق داره من دورم. دور و دیگه نمی تونم تو اضطراب شبهای سخت زندگیم بابا رو از خواب بیدار کنم و در پناه اطمینانش به خواب برم دیگه نمیتونم بیام خونه و بشینم از شاگردام بگم از کل کل کردنهام با بچه ها و اون قند تو دلش آب کنه من رها کردم و گذشتم  شاید اگر نمیگذشت الان صدای نفسهاش قوت قلب امشبم نبود شاید اصلا نبود و من به اون روزها اینطوری نگاه نمیکردم باید رها کرد باید گذر کرد تا طعم زیباییهای گذشته رو چشید باید تو میامدی تا شاید ما پناه دیگرانی باشیم که روزی خواهند آمد... 

  زیر لب غر میزنه شاید نور مانیتور اذیتش میکنه اینجور موقع ها صبوره چیزی نمیگه اگر من بودم داد میزدم تحمل میکنه درست مثل بابا دلم تنگه خیلی زیاد

|+| نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 3 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:52  توسط لیلا  | 

دو تا دختر عراقی تو کلاسمون هستند اینها شاید تو ایران به دنیا اومدن یا اینکه وقتی خیلی کوچک بودن پدرشون به ایران مهاجرت کرده .حالا هم اومدن اینجا .تو کلاس بحث سینما شد مارک از من پرسید که صنعت سینما در ایران وضعیتش چطوره که یک دفعه یکی از اینها پرید وسط و گفت افتضاح ! من رو به مارک توضیح دادم که ایران سینمای مطرحی داره چند تا از فیلمهای ایرانی رو هم تا به حال از شبکه اس بی اس نشون دادن و ... . و اون تایید کرد که چند تا از فیلمهای ایرانی رو دیده و ایران صنعت سینماش در حال رشده .حالا من نمی دونم چرا این دخترها از ایرانیها متنفرند؟ دقت کردم دیدم هر وقت حرف از ایران میشه یه جوری میخوان گند بزنند به چهره ایران وایرانی و جالبه که بدونید چند تا عراقی دیگه ای که میشناسم خیلی با ما رابطه خوبی دارند در صورتی که اصلا ایران نبودند فرهنگشون هم خیلی به فرهنگ ما نزدیکه. راستی میدونید یکی از غذاهای اصلیشون چیه؟دلمه برگ مو ! آخه دو تا کشور که دوتاییشون دلمه دوست دارن چرا باید هشت سال با هم دعوا کنند؟ ها؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 2 بهمن1386  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:51  توسط لیلا  | 

حدس بزنید چی؟ما اینجا در قلب مملکت کفر امروز نذری خوردیم.اونم چی باقالی(باقلا یا باقالا)پلو با گوشت یکی از رستورانهای ایرانی برای عاشورا و تاسوعا نذری میداد با داشتن یه دوست خوب که نیومده رفت(وخودشم به نفع ما کنار کشید و به جاش غذای هندی خوردو هی سوخت و گفت خوشمزه است!) حتی اینجا هم با پارتی بازی و بدون تو صف واستادن و بهرمندی از برنامه های توپ تلویزیون و شنیدن صدای گوش نواز آقایان مداح اهل بیت و شرکت در عاشورا پارتی و ... می تونی غذای امام حسین بخوری.

دیروز بابا بهم گفت اگر مراسمی هست شرکت کنید باید بهشون زنگ بزنم بگم که شرکت کردیم اونهم از نوع باقالیش!

|+| نوشته شده توسط لیلا در شنبه 29 دی1386  | 3 نظر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:48  توسط لیلا  | 

من اینجا با کلی دردسر فیلم میبینم اینترنتمون پر سرعته اما محدود. صبحها فکرکنم۲۰GBباشه که من صبحها دانلود میکنم شبها میبینم چون از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب ۱۴Gداریم که باید تا یک ماه باهاش سر کنیم و کلی این برنامه نیاز به مدیریت داره وکلی باید به خاطرش با همسر محترم جنگ و جدل کردآخه اون هم پا به پای من کارتون میبینه و برنامه ۹۰و...حالا تصورش رو بکنید با این بدبختی سریال دانلود کنی یکیش بشه سریال بیداری که اون ترنج با اون بازیه افتضاحش حال آدم رو بهم میزنه و دیدن قیافش برای گند زدن به یک روز من کافیه بعد اسم علی مصفا رو با لیلا حاتمی میبینی شبها بیدار میشینی که یک سریال خوب ببینی به نظرم اونم چنگی به دل نمیزنه البته برای قضاوت زوده ولی چشمم آب نمیخوره .با این همه تمام هفته رو برای حلقه سبز منتظر میمونم دوستش دارم خیلی بازم حاتمی کیا!دکتر غریب رو هم میبینم راستی شما که تو ایران هستید اینقدر اینها رو دنبال میکنید؟اینجا این سریالها تنها پل ارتباطی من هستش با ایران اینجوری وقتی برگردم میفهمم شاسقین (تو چارخونه) کیه یا( این اعصاب منه ) یعنی چی.فکر کنید یه بیچاره ای از یه گوشه دنیا بعد از سریال شبهای برره میومد ایران اگر این سریال رو ندیده بود تو مکالمات روزمره خیلی چیزها رو نمیفهمید ولی من دوست ندارم اومدم ایران مثل عقب افتاده ها باشم یکی از دوستان میگفت اونهایی که بعد از چند سال از خارج برمیگردند مثل عقب افتاده ها میشن !شاید به این دلیلی باشه که من توضیح دادم!

راستی شما هیچ میدونید من بی چاره بدون بر چسب فارسی تایپ میکنم؟بدونید که یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:48  توسط لیلا  | 

نگاه غمگینی داره اما  با اعتماد به نفس و تواناست. به شوخی های چند تا پسر ایرانی شادو شنگول کلاسمون با خنده پاسخ میده اونا با تیکه هایی که ازسریال چهارخونه گرفتن دایم بهش میگن چیکککار میکنی؟و اون میخنده آخه اون هیچی از نوع نگاه ایرانیها به افغانیها نمیدونه!همیشه لباسهای تیره میپوشه یه شال حریر هم دور گردنش میاندازه به نشان اصالت قبیله ایش بیست سالشه اما نه مثل بیست ساله ها از کشورهای دیگه خیلی بزرگتر تراز سنش به نظر میاد تو نگاه و رفتارش میتونی مجسم کنی تمام زخمهای پنهانش رو از جنگ و آوارگی ازخشونت و نابرابری از درد و درد و درد...

چند سال تو پاکستان زندگی کرده شاید یکی از خوشبخت ترین دخترهای افغان باشه انگلیسی رو به مدد درس خوندن در پاکستان خوب حرف میزنه فارسی رو هم با لهجه قشنگ دوم تو چارخونه و اردو که زبان مردم پاکستان هستش .چند ماهیه که با خانواده اش به استرالیا مهاجرت کردن حتی اینجا هم حق نداره موهاش رو کوتاه کنه چون دخترهای افغان باید موهاشون دست نخورده باشه تا قبل از ازدواج .بهم میگه که موهاش سنگینی میکنه رو سرش یعنی اون باید منتظر باشه شوهر کنه تا بتونه موهاش رو کوتاه کنه و چقدر سخته تحمل این نابرابریها تو کشوری مثل اینجا که زنها اینقدر آزادند. اسمش گل(گل گلاب) قیافش با هم وطنهاش که من تو ایران دیدم فرق داره شبیه جنوبیهای خودمونه  اون الان یکی از دوستهای خوب منه ومن در جواب حرفش که میگه ما ایرانیهارو خیلی دوست داریم سکوت تلخی میکنم نباید بهش بگم که ما افغانیهارو آدم حساب نمیکردیم اونها فقط کار میکردن برج میساختن وتو اطاقکهای گلی نیم ساخته زندگی میکردن تو زمستونهای سرد و تابستونهای داغ  حالا هم بهشون میگن که باید برگردن به کشورشون کسی نمیدونه اونا حق داشتن عاشق دخترهای ایرانی بشن؟اگه شده باشن چی؟تا قبل از اینکه بیام اینجا نمیدونستم که ما ایرانیها چه قدر نژاد پرستیم! کسی به اونها به چشم انسان نگاه نمیکنه و حالا هم که داره همشون رو از ایران اخراج میکنه د-و-ل-ت مهرورز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:47  توسط لیلا  | 

سه تا پست تو یه روز نشون از بیکاریه آدم میتونه باشه شایدم خبری خوش.به سلامتی و میمنت همسر ما هم قبول شد و بعد از دو سال تلاش و سختی میتونه بره سر کار خودش و دندونهای خلق اینجارو سرویس کنه پس با این حساب ما باید دوباره کوچ کنیم فقط امیدوارم که مارو به سمت کویر که نواحی مرکزیه استرالیاست نفرستن که واقعا غم انگیزناک میشه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:47  توسط لیلا  | 

من هستم همین جا در حوالی اقیانوس پر تلاطم و دریاچه های ساکن و بی صدا تقلا میزنم با خوابهای پریشانم و هر لحظه موج میزنم با هجوم بی امان دلشوره هایی که تمامی ندارد هنوز هستم به انتظار پایانی که میدانم هرگز نمی آید ....

 

پی نوشت:و معنی و مفهوم آن اینست که منتظر شنیدن جواب مصاحبه آقای .س. هستم و از اضطراب نفسم بالا نمی یاد جوابش که اومد حتما اینجا مینویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:46  توسط لیلا  | 

سلام میدونید چرا گفتم سلام چون پست دیروز من خواننده داشته و من بسی خوشحالم که کسی اومده اینجا رو خونده شایدم نباید برو خودم بیارما ولی چه کنم خیلی ذوق کردم.امروز کلاس زبانم شروع میشه ولی من دلم نمیخواد برم آقای .س. صبح ازم پرسید نمیری سر کلاس امروز ؟من:اوووووم( آخه دیروز هم پیچوندم) اون:نمیفهمم تو چرا اینقدر تنبلی؟اگه میخواستم اول کاری اینجا بی تربیتی بنویسم میگفتم چرا.... شما فهمیدید آره؟ای شیطونا !حالا دارم فکر میکنم پا شم برم بلکه دو خط خارجی یاد بگیرم از این حالت خنگی در بیام البته خوانندگان احتمالی فکر نکنید بنده خنگما!! از خوندن اینجا صرف نظر نکنید ها ؟وضعم اونقدرها هم بد نیست راستی  .س. هم امروز امتحان داره اگه قبول شه ما باید دوباره باروبندیلمون رو جمع کنیم بریم rural areaکه میشه همون دهات خودمون بدم نیست! از شما چه پنهون ما چیزی که اینجا نداریم چهار تا بغچه است ور میداریم میریم دیگه ولی خوب اونجا دیگه از ایرانی میرانی هم خبری نیست حالا به نظرتون برم کلاس؟نرم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:44  توسط لیلا  | 

fire work in sydney 2008

 

دیروز با یه دوست خوب بودم هم اسم خودم بود از اونهایی که به دلت میشینن سیم ثانیه. رفتیم با هم یه کمی ویترین مغازه هارو سیر کردیم و چند تا لباس پرو کردیم الکی بعدش هم کنار رودخونه پاهامونو دراز کردیمو از هر دری سخنی روز خوبی بود با یک یار موافق امروز هم .س.(همسر محترم) اورینتیشن داشت دیشبو تا صبح رو سر من راه رفت ولی الان زنگ زد که طرف خیلی خاطرشو خواسته تا فردا خدا چی بخواد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:43  توسط لیلا  | 

اومدن به اینجا خطا نبود یه تصمیم درست بوذ اما نه برای من وابسته نه برای دل بی قرار من چه قدر در روز بهتون فکر کنم خوبه چقدر دلم بگیره و نتونم حتی زار بزنم چقدر شبها خواب ببینم که ... اما راهیه که رفته شده و فقط باید صبور بود و منتظر 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:42  توسط لیلا  | 

shahre khamooshe sarde man 
 
 
برف اومده از اون سرماهایی که استخونهات میترکه واون شادیهای بی نظیر روزهای تعطیلی مدرسه ها اون برف بازیهای رو تپه عباس آباد سرهای شکسته و چشمهای آماسیده. همدان سفید پوش با اون عصرهای دلگیرش دلم گرفته دلم میخواد فقط برای یک بار هم که شده همگی با هم عصرونه بریم بلوار بابا از اون فلاسک عجیب غریبش برامون چایی بریزه بچه ها جیغ و داد کنن مامان هی به بابا غر بزنه و من در لذتی غرق باشم از یافتن دوباره  اون فضا اما اینجا گرمه من بی حال و کسل چشمها رو میبندم و در رویاهام فرو میرم و به فاجعه فکر میکنم به اینکه اگر برگردم و یکی از اونها نباشن...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:42  توسط لیلا  |